Monday, February 20, 2012

Future is a long time, but I wouldn't mind
Spending it by your side!

Sonay Ardi at 2:19 PM

0comments

Saturday, August 20, 2011

tekrardan..

son kez 1 Dec. 2008 de burdayim. o günden bu güne bi çok şey değişti, ben değiştim. hatta o günkü kızla hiç bir alakam kalmadı diye korktuğum anlar oluyor..
tabi bu öylesine olmadı, ben, tercihlerim, hayat arkadaşım,etrafımda dönüp dolaşan ne varsa beni etkiledi. Sanki bi tek değişmeyen annem babamlar..
yazmadım yaa, yazmadan da olur sandım, yazmaya hacet kalmadı artık sandım, nasıl olsa beni yakından anlayan var artık sandım..
ama yine yazıyoum..yazıyorum çünkü kendimi anlatmaya ihtiyac duyuyorum,
yazıyorum çünkü o günlerdeki kızı özluyorum,
çünkü istifrağlarımı dışarı dökmediğimden beri boğulup duruyorum.

-Selam istifrağlarım! :)

Labels:

Sonay Ardi at 7:00 PM

0comments

Monday, December 01, 2008

تا حالا شده که دلتون بخواد دو تا شین!؟؟

Sonay Ardi at 1:03 PM

7comments

Friday, October 24, 2008

می دونی؟! فاصله بین بدبختی و خوشبختی فقط یک قدمه. فقط یک قدم به اونور می تونه نیستت کنه.. به حدی که اگه بمیری شرافتمندانه تره... اینو چند وقتیه که درک کردم که فاصله بین داشتن یک ایدئولوژی و مبارزه برای اون و یا اینکه یه تروریست بشی به اندازه یک تار موئه؛ تار مویی به اندازه یک اسلحه، فقط یه اسلحه... فاصله تا اینکه رگ پشت سرت از این سفتی دربیاد یک پکه و اینکه بغضت راه نفسو باز کنه یه لیوان. فاصله تا اینکه یه دیزاینر بشی یا یه زن خونه دار، یه بله ست. و یا اینکه یه پیپر بدی یا روزها رو بیهوده سپری کنی فاصله ش سرسوزن انگیزه ایه که شاید از یه دوست برسه. چیزهای خیلی کوچیکی می تونن نتایج خیلی بزرگی داشته باشن... یک لحظه غفلت که می گن، باید که همین باشه... یک لحظه غفلت به اندازه یه عشق، به اندازه یه خواب...
یه همچین ظلمی هست... شاید این قصه این زمین باشه... شاید زمین دیگه ای بچه های دیگه ای داشته باشه و قوانین دیگه ای..
ولی مثل همون چیزای کوچیکی که بالا شمرده شد، ذره ای امید هم هست. امید به چیزی که الان نمی دونم چیه. چند وقتیه که نمی دونم.. از همون روزی که حسنی پا شد و دید که هیچ آرزویی نداره... ولی اون ذره امید هست به اندازه یه نفس عمیق از هوای تهران جلوی پنجره و یا به اندازه یه شاخه عود تو نور یه شمع... که خیلی زود بازدم می شه یا می سوزه و به ته می رسه!
شاید به نظر برسه که همه اینایی که نوشته شده نتیجه تجربه های سنگینی باشه.. ولی نه من می گم که می تونه نتیجه یه علی سنتوری دیدن هم باشه (: ...یه کمی عقب موندم شاید برای دیدنش ولی بالاخره دیدم...که کاش نمی دیدم... همونطوری که کاش پیرمرد دربون جلوی رستوران رو نمی دیدم، نگاه کردن پسرک تنبک زن توی خیابون، به بسنتی مو نمی دیدم، آویزون کردن تن پوست کنده گوسفند آویزون شده از درخت جلوی در یه خونه ای توی یه خیابونی رو نمی دیدم ...و با لبخند "قبول باشه" گفتن دوستی رو نمی شنیدم... لکه سیاهی رو که بهش جنیفر می گفتم رو از بالکن نمی دیدم... حداقل تنها نمی دیدم.

Sonay Ardi at 2:10 AM

5comments

Sunday, October 19, 2008

چه خبرها؟؟!؟

Sonay Ardi at 5:31 PM

1comments

Thursday, October 02, 2008

حالا که خواننده جدید احتمالی داریم..باید یه بار دیگه قوانین این خونه رو یادآور بشم...لطفا اگه به اینجا سر می زنید بعد از خوندن پست ها فراموش کنید که نویسنده کی بوده و در مورد چی و کی نوشته ... درغیر اینصورت آرامش این خونه از بیین می ره و پست ها هم دیگه متولد نمی شن.... ولی کلا ممنونم که به اینجا سر می زنین
حالا درد زایمان پست جدید منو فرا گرفته...لطفا بعد از فارغ شدن به ملاقاتم بیاین...
به اتفاقات غیر قابل درک (گوش بدین)1

Sonay Ardi at 12:12 PM

3comments

Thursday, September 18, 2008

چه یک ماه سختی!هم می گذره و هم نمی گذره...

Sonay Ardi at 11:21 PM

4comments

Saturday, September 13, 2008

اینجا باز نمی شد....
دخترم رو از دست دادم...بعد از دو سال و خورده ای دارم نقطه پایان یه رابطه رو می ذارم...و این رو نمی خوام با هیچ کس سهیم بشم نمی خوام با هیچ کس حرف بزنم...فقط دلم بغل بابا رو می خواد....و سر گذاشتن رو پاهای مامان رو که هیچ وقت از دستت خسته نمی شه...راستی گفته بودم که کلاغ دوباره وارد زندگی م شد؟؟ ولی علی رغم همه چی فردا بهش می گم که بره...

Sonay Ardi at 11:45 PM

2comments

Tuesday, July 22, 2008

مستانه رقصیدنم آرزوست
(البته خدا پدر هرکی که این قطعی برق رو راه انداخت بیامرزه که هرشب آی­پاد به گوش برای خودم دو ساعت تمام آواز می­خونم و می­رقصم.....گر در تاریکی شب سایه دختری رقصان دیدی، بدان آن منم که به جنگ تاریکی رفته­ام... فقط خداوند به همسایه­ها صبر بدهاد!)
عاشق شدنم آرزوست، خطر کردنم آرزوست
خوش بودن و هیجانم آرزوست
مثل زنهای جوانی که شوهر پیر دارند،حس نکردنم آرزوست
پایان­نامه تمام کردنم آرزوست

Sonay Ardi at 12:33 AM

3comments

Thursday, July 17, 2008

1. صدای گلوله می­یاد، همراه با داد فریاد آدم­ها. می دوام دم پنجره اتاق مامان و بابا، آروم از گوشه پنجره پرده رو کنار میزنم و صداها رو دنبال می­کنم. زن و مرد از این گوشه به اون گوشه می­دوان. بعضی­هاشون وسط کوچه می­افتن یعنی گلوله بهشون خورده؟ از پنجره دور می­شم. اطرافم رو نگاه می­کنم!!!!! اینجا خونه بچگی­هامه!!!! زمان الانه!! من تنهام!! مامان و بابا نیستن!! ولی چرا خونمون خونه 8-9 سال پیشه؟؟ دوباره به طرف پنجره میرم و بیرون رو نگاه می­کنم آدمها همچنان دارن بی­پناه فرار می­کنن. آره خودشه! همون خونست! ته کوچه مدرسه رو می­بینم. کوچه هم همون کوچه است.. از زیر زمین صدا می­یاد...از پله­ها می دوام پایین و در زیرزمین رو قفل می­کنم...آره پایینن... از حیاط هم صدا می­یاد از برمی­گردم توی هال، آره تو حیاط دارن می­­گردن. می دوام و در اتاق رو هم می­بندم ولی میدونم که فایده نداره! باز کردن اون در خیلی راحته... از پشت سرم صدا می­یاد......در کوچه رو باز کردن....دیگه تموم شد!! اومدن تو!! چی می­خواین می­گم؟؟ با خودم می­گم که آروم باش، فکر کن ببین چطوری می­تونی باهاشون کنار بیای؟؟ می­گن خوراکی چی دارین؟؟ آشپزخونه رو نشونشون می­دم.. با اون کفشاشون تو آشپزخونه سفید مامان پا می­ذارن...خدا رو شکر که مامان نیست وگرنه خیلی می­ترسید!! اوه ه ه ه خدا رو شکر که بابا هم نیست! اونم نمی­تونن ببرن... با خودم فکر می­کنم که اگه همه اینا رو ببرن پس من چی می­خورم؟؟!! ولی عیب نداره بذار ببرن!! فقط کافیه با من کاری نداشته باشن!!! ولی باز مطمئن نیستم!!؟
2. نمی­دونم یه جور ماشین بزرگه یا خونه­ست؟؟ چقدر بزرگه!!! همه هستن!! چه خوب!! ولی اینا کی­ان؟؟ چرا سیاه پوشیدن؟؟ چرا همه جاشون پوشیده­ست؟؟؟ خونواده جدید منن!!؟ ااااا! چقدر خوش­تیپ شدی! چقدر قدت بلند شدی! اومدی؟؟؟ J صحبت چیه؟؟ آهان دارن برنامه­ریزی می­کنن!؟ تاریخ تعیین می­کنن! یعنی من می­تونم؟؟ خدایا می­دونم تنهام نمی­ذاری..

بیدار می­شم...
کی، چی، کدوم بنده خدا، کدوم حکومت حق اینو داره که همچین روحیه­ای برای من بسازه؟! آرامش می­خوام، آرامش!! یه جایی تو بچگی گم شده...فکر کنم یه جایی تو گل­بازی­هایی که تو حیاط همون خونه 8-9 سال پیش داشتم! گل­بازی­هایی که منشا تمام خلاقیت امروزمه! خونمون رو می­خوام!

Sonay Ardi at 12:02 AM

2comments

She lay in bed all night,

watching the colours change