Monday, July 24, 2006
اي بابا!
دلم ميخواد غرق شم.....ولي ميگن بايد دست و پا بزني!!!!!!!!!عمو سوسك پير رو بالاخره فرستادم بيرون...فكر كنم خودش هم حوصلهش سر رفته بود...2 شب پيش يه كم دور خونه چرخيد و بعد رفت دم در وايستاد...وقتي در رو باز كردم آروم رفت بيرون...به سلامت عمو سوسك پير...وقتي به اين راحتي ميتونين از دست اين جك و جونورا خلاص شين آخه چرا تا ميبينيشون با هرچي دم دستتون بود ميافتين به جونشون!!؟
Sonay Ardi at 5:20 PM
Sunday, July 23, 2006
مامان خانوم نداشتيماااااااا....باز كلك زدي و اينجا رو خوندي!!!؟؟هرچند خودم هم اصرار ميكردم كه بخوني ولي اون در جهت تقويت net surfingتون بود نه زيرآبي زدن بنده كه!!!!!آره امروزم رو دوست دارم...مخصوصا امروز ديروزم رو فكر نميكنم حالا حالاها فراموش كنم...فكر كنم چه بخوام و چه نخوام تو فرداهام ميياد.
ديروز فهميدم كه راست ميگه بايد آدما به همديگه فرصت يادگرفتن بدن...وقتي يكي پيداش ميشه كه يا تو اين كار رو ميكنه...انقدر "قد" نباش .. خداييش خدا بد موقعي و بدجوري حالمو گرفتا....حسابي خجالتزده شدم....
و انقدر مغرور نباش ديشب زير سايه همين قد نبودن دوستاي خوبي پيدا كردم...
------------------------------------------------------------------------------------------------
رااااااااااااااااااااااااااااااسسسسسسسسسسستتتتتتتتييييييييييييييييي ، من ديگه نميتونم blogspotها رو بخونم!!!!!!!! فيلتر شده!!!! چه خنده دار ميتونم اينجوري بنويسم و پابليش كنم ولي بعدا نميتونم حتي pageخودم رو بخونم!!!!؟
Sonay Ardi at 1:26 AM
Friday, July 21, 2006
تناقض در بديهيات
اين روزا بازي جالبي رو دارم تجربه ميكنم!!!هرچند هر روز در حال تجربه بازي جالب و جالبتري هستيم!!!عجب چيزي گفتم!؟
چيزايي رو دارم share ميكنم كه از بچگي با من بودن ولي تازه الان فهميدم كه تا بحال با هيچكي share نشدن...
چطوري ميتونم از اين فكردرد بيرون بيام!!! هم براي مشخص شدن همهچي دارم بيتابي ميكنم و هم ميخوام كه همينجوري كش بياد و فردا نرسه!!!!!!براي فهميدن بايد فردا رو ببينم و براي ديدن فردا بايد امروز رو تموم كنم!!
چرا بايد قبل از اينكه فردا بياد امروز تموم شه!؟؟به اين مشكل من تو علوم مختلف چيميگن!!؟ "كشف تناقض در بديهيات"!!!؟؟
اصولا فردا زماني معني داره كه امروز تموم شده باشه!!! يه راهي داره اون هم اينكه من بتونم امروزم رو با خودم به فردام ببرم ولي در اينصورت هم مطمئن نيستم كه آيا ميتونم وزن روزافزون امروزهام رو تو فرداهام تحمل كنم و قادر باشم به اين!!!؟؟؟
ببين تو رو خدا انقدر تو دنيا مشكلات و معضلات وجود داره...يه جا دارن هم امروز و هم فرداي آدما رو ازشون ميگيرن و من فقط يا نگاه كردن به عكسا و اخبارشون و آه كشيدن مييام سرم رو ميكنم تو امروز و فرداي كوچيك خودم...و انقدر بالا پايين و اينور و اونورش ميكنم كه ديگه از مغزدرد بتركم!!!
راستي يه چيز باحال!! تازه متوجه شدم كه قالب صابونم ديگه رو ديوار تراس نيست! چند تا حالت ميتونه داشته باشه:
1) ديگه با مرور زمان و با توجه به شرايط جوي افتاده باشه پايين
2) مامان شما برداشتي!!؟
3) بالاخره كلاغه اومده قاپيدتش!!!!!!
Sonay Ardi at 2:50 PM
ميگممممممممم......هيچ راهي نداره كه بشه رفت و يه 3-4 سال بعد رو ديد!!!!!!؟؟؟؟؟ فقط يه نگاه!! يه دقيقه....نگاه ميكنم و زودي برميگردم!!!!!Sonay Ardi at 2:45 PM
Monday, July 17, 2006
May Lord...
امسال اولين باري بود كه تو روز مادر مامان پيشم نبود! ولي خدا رو شكر كه حالشون خوبه و روبهراهن....
مامانا روزتون مبارك....
...
ميشه كه آدم انقدر فكر نكنه!!!؟؟ ديگه از مغز درد هم گذشته! الان ديگه فكر درد دارم....چقدر بايد فكر كنم كه چقدر حرف بزنم!!!؟؟؟؟...
The Butterfly Effect رو ديدين!!؟از اون فيلما بود كه بعدش در مورد ماهيت خودم هم شك كردم...قبلا در مورد The Others هم همين حس رو داشتم...
دوست دارم همينجور بنويسم شايد از فكرام كم شه ولي نميشه!!! فنچولكا صبح منتظرمن!
Sonay Ardi at 1:44 AM
Sunday, July 16, 2006
چند روزيه كه دارم با يه سوسك مهربون همزيستي ميكنم!... پير به نظر ميرسه...آروم آروم راه ميره ...كاري هم به كارم نداره...فقط نميدونم از كجا اومده! تا اين بالا كه نميتونه پرواز كنه!همه سوراخ سنبهها هم كه پر به نظر ميرسه! ولي هرطوري كه اومده، خوش اومده! فقط يادت نره تا مامان بياد يه راهي پيدا كن و برو...خواستم بذارمت جايي كه هم خوراكي بيشتر داشته باشه و هم امنتر باشه ولي باور نكردي و در رفتي!
...
خدايا پس من كي قراره نسبت به امور تحصيلم مسئولتر برخورد كنم! يه هيي بده ديگه!
Sonay Ardi at 1:18 AM
هه هه ...من هم بعضي موقعها از فرط بيكاري اين شكلي ميشم....Sonay Ardi at 1:08 AM
Friday, July 14, 2006
آدم تر شدم
ظاهرا دروغ گفتم كه بلاگر فيلتر شده!!!!اون شب يه همچين پيغامي داد ولي الان كه كار ميكنه!!!!
پريشب كه خونه اومدم اصلا چراغا رو روشن نكردم...اومدم همينجوري نشستم با همون لباسا . از روي ساعتي كه پايين تلويزيون روشن و خاموش ميشد ديدم كه 2 ساعته كه نشستم تازه يادم افتاد كه كولر رو بايد روشن كنم!!تو تاريكي خونه تازه خيلي از چيزا رو ديدم كه وقتي چراغا رو روشن ميكني نميبيني...نميدونم اسمش چيه ولي هرچي كه بود، يه ماهيت متفاوتي داشت...
يك ساله كه به طرز بيشعوري دارم زندگي ميكنم...فكر كنم ديگه بسه نه!؟ولي خداييش خيلي ميچسبه كه صبح كه از خواب پا ميشي (مثل يه دسته گل ميشي)با خودت بگي : خوب امروز چيكار كنم!!!!!؟؟؟ بدون برنامهريزي قبلي...كاش زندگي اين فرصت رو بهت بده كه همينجوري بري جلو!!! ميده!!؟
Sonay Ardi at 12:05 PM
Thursday, July 13, 2006
بازم دردم گرفت!
تازه ميخواستم بتونه هامو سنباده بزنم....ميخواستم عين شيشه برقش بندازم....يهو يه سوراخ ديگه زد!!!!Sonay Ardi at 12:30 AM
Saturday, July 08, 2006
لیسه و کاردک بدین.....می خوام دلمو بتونه بگیرم....
Sonay Ardi at 4:01 PM
Monday, July 03, 2006
سلام
اولا كه بابا خالي خالي نياين اينجا رو تماشا كنين...ما رو از آثار دستتون مستفيض كنيد....
دوما مامان و بابا رفتن تعطيلات.....هيچي نشده دلم تنگيده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه
------------------------------------------------------------------------------------------------
من باز دارم گل ميگيرم...خوشحالم ميكنه! سر شب در زدن..اون هم در بالا رو!!! نميدونم تا اينجا رو چجوري اومده بود!! از اونجايي كه تنها بودم و منتظر كسي هم نبودم تصميم گرفتم باز نكنم!!از چشمي هم كه نگاه كردم ديدم يه پيرمرديه كه يه بسته روزنامه پيچ دستشه....گفتم لابد اشتباهي اومده و با همسايهها كار داره...ولي وقتي ديدم دست بردار نيست و روزنامهها هم تا حدودي آشنا به نظر ميرسه در و باز كردم و ديدم بعععععععععععععععععععععععععععله مال خود خودمه!!!
از تو روزنامهها 2تا دسته گل بيرون اومد....
مرسي....
Sonay Ardi at 12:20 AM