Wednesday, February 27, 2008

علیرغم همه اصرارم بر مثبت اندیشی، خیلی وقتها هست که نمی شه لبخندزنان توی ابرهای ذهنت غلت بزنی! هفته پیش برای رفع خستگی از حوادث زندگی، با دیدن اولین نشانه، به خودم مرخصی دادم. به روحم مرخصی دادم تا بره بالای تخیلاتم پرواز کنه و چرخ بزنه...بره تو همه اون سایت هایی که از وقتی فقط یه دختر بچه بود و قوه تخیلش از زندگی زخم نخورده بود آرزوی دیدن و انتخاب کردن و خریدن رو داشت، بگرده و لذت ببره...
رفت و پرواز کرد ولی برای خودم هم عجیب بود که زیاد بالا نرفت!!!
به هر حال، مرخصی تموم شد روح من...بیا و به این کالبد کوچیک و تنگ (با این حال زیبا) برگرد که همه حوادث باز در انتظارتن که بهشون سر و سامون بدی!
این روال این زندگیه ...ناراحتی که نداره! همینه که هست...این هم که میگم زخم خورده و این حرفا، منظورم استفاده از کلمات محزون عاشقان دلخسته نبود...واقعیته خوب! روحت و آرزوهات و ذهن بلندپروازت و قوه تخیلت باید زخم بخورن که بزرگ شی..که چروک صورتت و اضافه وزن اندام نحیفت شکل بگیره!؟ که دفتر زندگیت ( تاکید می کنم دفتر، نه کتاب!) ورق بخوره...

Sonay Ardi at 1:32 PM

1comments

Monday, February 25, 2008


Sonay Ardi at 12:24 PM

1comments

Saturday, February 23, 2008

!!!???deliiii dunden beri cok heyecanliyim bennn

Sonay Ardi at 1:09 AM

0comments

Wednesday, February 20, 2008

mutlu olabilecegimi bilmezken..bu kadar korkuyla merak ve fark, degisik secenekler varken...bukadar sen yokken..senle hayal kurmanin hevesi kalmiyor...hayal kurmanin hic hevesi kalmiiyor...karar vermek niye bukadar zorlasti! nerde neyi yanlis yaptimki! Niye bicoklari gibi o anin gelmesini sabirsizlikla bekleyen ve gelincede sevincten baska biseyi dusunmeyip hemen cevaplayanlar gibi olamiyorum! naptimki bukadar seyi biaraya getirmek zorundayim!? getiremiyoum..

Sonay Ardi at 5:34 PM

0comments

Wednesday, February 13, 2008

دیدین که زندگی چجوری خواسته های خودش رو به خورد آدم می ده!؟؟ پس گوش کنین...
اولش خودت رو یه کم می زنی به در و دیوار ... جیغ و داد راه می ندازی. بعد می بینی که نه آقاجون شدنی نیست، همینیه که هست. دیگه نفسی هم برات نمونده که بخوای داد بزنی، اعتراض کنی و حقت رو بخوای. توی دورترین گوشه خونه تکیه می دی به دیوار و آروم آروم چمباتمه می زنی..
ولی به هرحال زمان می گذره و یاد می گیری که قبول کنی. این وسط اینم یاد می گیری که خنده هم بزنی! به هر حال این دنیا به خنده های تو احتیاج داره..یه چیزی تو این مایه ها که یا خنده بزن یا اصلا برو بمیر!! چیه عین برج زهرمار جلو چشم و گوش مردم می ری می یای!!! از همه بدتر برداشت ها و نگاههای پر سوالشونه!
اینا رو که می گم فکر نکنی زندگی وایساده که تو حالت خوب شه بعد ادامه بده ها! اون داره کار خودش رو می کنه می ره...
همینجوری که می ره تو هم آروم آروم شروع می کنی به فلسفه چینی و اینکه اصلا حکمت و همین بهترین حالتش بوده و عقل ناقص انسانی قادر به درکش نبوده و هزار تا توجیه دیگه...یاد می گیری که به هرحال شکر کنی...
ولی به هرحال تا آخرش یه چیزایی جور در نمی یاد... یعنی هر کاری کنی بالاخره با حساب و کتابهای ذهنی تو جور در نمی یاد..
هی صبر صبر...ولی دیگه آخرش می گی ولش کن بابا..هرچی زور بزنی که این کار خودشو می کنه!! پس ولش کن برای خودش خوش باشه! تو هم برای خودت!اصلا فکر نکن! حساب و کتاب نکن! برنامه ریزی نکن! چیه اون ذهن نازنینت رو خسته می کنی!!؟
تو برای خودت و کسایی که دوستت دارن خوش باش..مثلا بگو وااااای ی ی ی ی ی چه گاو باهوشی ی ی ی ی!! چه فقر لذت بخشی!! و چه عدم درک بی اهمیتی!!!!!
ولی اون چیزی که مسلمه اینه که این جناب زندگی که همش داره زور می گه، همش هم داره بزرگترت می کنه! چه سن و سالت رو، چه فکرت و چه چربی های اضافی تو! و در حین این بزرگ شدن ها یه سری اتفاق های ریز و درشت می افته و تو مجبوری طبق معمول بر حسب اون اتفاق ها سهم کوچیک اختیارت رو به کار بگیری و تصمیم اتخاذ کنی!
و شمایی که اینقدر محترمی، شمایی که هوس خیلی چیزا رو تو مغزم انداختی.. این رو فراموش نکن که اگه ادعای شاهدی لحظه هامو داری، به ازای هر اتفاق کوچیک (حالا بزرگاشو بذاریم کنار!) که به دلایل موجهی چون درگیری و کار و مشکلات زندگی خودت ازش بی خبر می مونی ، میلیون ها لحظه قابل شهود رو از دست می دی و مهمتر از اون توی اون تصمیم اتخاذ شده در اون لحظه نه تنها تاثیری نتونستی بذاری بلکه ازش بی خبری و در بی خبری خودت داری برامون حساب و کتاب می کنی! بعد هم موقع مواجهه با تصمیم ها به این نتیجه می رسی که هر کدوممون داریم آدمهای دنیای خودمون می شیم که از هم خیلی فاصله دارن..
چی بگم!؟ حق با شماست! واقعا همینطور می شه... ولی به دلیلش فکر کنیم..اگه براش وقت نداشته باشیم و زحمت نکشیم همین می شه!
این استفراغات رو نوشتم، محتملا پابلیش هم خواهم کرد ولی مسلما نوشته م اونقدر نامفهومه که درکش سخت باشه!
به گفته جان ‌لنون: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.
...
چه کنیم!
--------------------------------------------------------------------------------------
مامان و بابا و خواهر و برادر...دوستتون دارم... فراموش نکنین، اینجا نمی نویسم که شما بدونین .. اینا همش استفراغ های ذهنی هستند که باید بیرون بزنن! اگر با شما حرفی داشته باشم به خودتون می گم..اینا حرفایی هستن که اینجا راه می رن تا شاید مخاطبشون پیداشون کنه. یعنی می نویسم که اولا ازشون خلاص شم، دوما شاید مخاطبی که بهش دسترسی ندارم پیداش کنه!

Sonay Ardi at 3:54 PM

4comments

Tuesday, February 05, 2008

از اون روزها که دلت می خواد بذاری بری!! تازه اون موقع است که می فهمی هیچ جایی نداری که بری... تازه اینجا بهترین جاشه!!

Sonay Ardi at 4:44 PM

2comments

She lay in bed all night,

watching the colours change