Tuesday, January 31, 2006

كامنت مي‌خواااامممممم

دوست‌هاي خوبم آخه چرا كامنت نمي‌ذارين!!!!؟؟ من كه مي‌دونم تعداد طرفدارام بد نيست!!! پس وقتي سر مي‌زنين لطفا من‌رو از نظرات گهربارتون بي‌نصيب نذارين....بابا اگه كامنت اهميت نداشت كه آدم‌ها مي‌رفتن به سياق دبيرستان توي دفتر خاطراتشون مي‌نوشتن... حالا كه من توي اين همه آندر كانستراكشن بودن‌ها هم پست دارم چرا تشويقم نمي‌كنين!!؟

Sonay Ardi at 11:38 PM

3comments

Monday, January 30, 2006

Still under constructin...60% completed...

در ميان كلي "آندر كانستراكشن" بودن‌ها يك همكلاسي به صورت بسيار ناگهاني يه همچين سوالي از من كرد:(صحبت‌هاي زير كاملا بصورت تصادفي و در اثر شوخي‌هاي عاميانه به زبان انگليسي انجام گرفته و با شرمندگي ويرايش نشده...)س
do u have time to answer a question??
what kind of Q?
lovi dovi
?ask if it s not so long and hard to answer..
no not
if u marry
and have a child
and love your life...
and u know or note that
your husband loves one
had loved and loves....
but he cant catch her
and she is always in his memory
he tries to clean her , a hard try
but he couldent still...
he writes poems about her...
and so...
and he confesses it...
KHOB?!!!.....
what would u think... what would u do?
:-& (the sick emoticon)
what face is that!!! it could happen to u a day...
I 'll make him talk with me....
MAY BEEEEE!!!

ok ... he talks to u
he says he loves u and your life
but cant erase her
he will feel well in time ...
if he could talk about his feelings...and who better than u!?
?
?
do u stay and listen to his everyday talks, do u get along with his dream?
may be yes..
can u realy stay with a man with dream of being with another womAN?
he will need a patient one hearing his feelings...I will do this favor for him!
it depends on...

doesnt it bother u... to be a second one...
being a wife is sth much more than a friend!!
u cant be a wife if u are not the friend!??????????
yes but wife is more than friend...
more feelings...
maybe jealosness has no place in friendship
u r one among many other friends
no I am the one who hear him while I am his wife...he will understand...
he ll never have such a friend!?
......in kutah bud!!??

:)) (the laughing emoticon)
anyway,,, if u could do that.... if u could get along that all your life... so
good for your husband!!!
i realy say
it's my tonight feelings...and I know that no one,even an angel like, me can endure it for a hole life!!!
it dependssssssssss…….
چه مي‌دونم واللا!!! آخه مارو چه به اين‌حرفا خانوم جان!؟

Sonay Ardi at 3:20 AM

2comments

Monday, January 23, 2006

من يه دوست دارم كه وقتي حوصله ندارم با من به مدت 45 دقيقه به زبون قورباغه‌ها و گاهي هم گنجشك‌ها حرف مي‌زنه... انقدر كه من از خنده روده‌بر بشم....ه

Sonay Ardi at 12:07 AM

1comments

Sunday, January 22, 2006

Sonai is under construction now....

Sonai is under construction now....
an error occured while processing her mind....!

Sonay Ardi at 6:28 PM

4comments

Thursday, January 19, 2006

دوستان اينجا داره به ابتذال كشيده مي‌شه به‌خاطر همين ترجيح مي‌دم تا يه مدت ننويسم...ولي منتظر باشين لطفا ،بر مي‌گردم....ة

Sonay Ardi at 5:22 PM

1comments

Wednesday, January 18, 2006

تو كه الان نبايد زنگ بزني؟!

تو كه الان نبايد زنگ بزني؟! آره خوب يه موقعي بايد مي‌زدي ولي الان كه ديگه نه! الان تو نبايد زنگ بزني!؟ جالبه كه اين قانون براي آدم 20 ساله يا 30 ساله هيچ فرقي نمي‌كنه چرخه همونه!!مثل اينكه تو اين قضيه بزرگ شدن معني نداره! اون هم الان نبايد زنگ بزنه! تو هم نبايد زنگ بزني!؟ چرا همش دير دو زاريتون مي افته!!!؟؟‌؟
پس نبايد الان تو زنگ بزني!ة
ولي... پس كي بايد الان زنگ بزنه!؟؟؟

Sonay Ardi at 1:15 AM

2comments

Friday, January 13, 2006

Sonay Ardi at 4:37 PM

0comments

ملاقات يك دوست چند ساله

نشست كنارم و زارپ شروع كرد به گريه كردن...!!!؟تعجب كردم كه اين همه راه رو اومده بود و منو اينقدر معطل كرده بود تا بشينه و گريه كنه!؟ البته منظره بدي نبود خودم هم به همچين صبح آفتابي آرومي كه كنار دريا رو نيمكت بشينم و چايي بخورم و آدمهاي دور و برم رو تماشا كنم(يكي از كارهاي مورد علاقه‌م)‌احتياج داشتم. فقط يهويي آرامشم رو شكست ، براي همين بود كه شوكه شدم
بعد از كمي زمان دادن براي تموم شدن اشكاش پرسيدم كه باز چي شده!؟... سرش رو بلند كرد واز ته دل دماغشو بالا كشيد وگفت

چند بار ديگه بايد شروع كنم و بعد مجبور شم فراموش كنم!؟ بعضي موقع‌ها آرزو مي‌كنم كه اين دفعه ديگه هميشگي شه... در حاليكه مي‌دونم اين هم راه حل نيست

آره دوستم چند بار بگم ،تا زماني كه تنها بودن رو ياد نگيري، براي با هم بودن بي‌صبري مي‌كني و در با هم بودن از بي هم بودن مي ترسي و نهايتا از بي‌هم بودن رنج مي‌كشي. كي تموم مي شه، من هم نمي‌دونم. هر چند به نظرم ذاتمون براي با هم بودن خلق شده ولي دنيا براي آدمايي نون مي‌ده كه تنها بودن رو بلد باشن.آره پرورش دادن "خود" به شكلي كه تو ذاتش نيست سخته ولي اگه اين‌كار رو انجام ندي هي سخت‌تر مي شه...اونجوري نگام نكن دوستم... باور كن من هم نمي‌دونم چطوري بايد اين كار رو كرد !؟؟

Sonay Ardi at 12:20 PM

2comments

Wednesday, January 11, 2006

For you created my inmost being, you knit me toghether in my mother's womb. I praise you because I feerfully and wonderfully made...My frame was not hidden from you when I was made in the secret place.When I was woven toghethet in the depth of the earth, your eyes saw my unformed body. All the days ordained for me were written in your book before one of them come to be.
Psalm 139-13-16
جستجو براي كشف حقيقت تا به كجا ؟
امروز وقتي يهو يادم افتاد كه چند وقت ديگه موضوعاتي كه الان برام مهم جلوه مي‌كنن ديگه اهميت زيادي نخواهند داشت...(‌مثل هميشه)‌خيلي دلم گرفت بيخودي هيجان زده مي‌شيم يا واقعا هيجان داره و بعد اهميتش رو از دست ميده!!!؟؟
ولي اينو مي دونم كه هميشه بايد يه سري هيجانات يدك تو جيب داشته باشيم وگرنه زندگي از فرط غريبي غير قابل تحمل مي شه... به خاطر همين اين دعا رو از سر سفره‌هاتون كم نكين: زندگيتان پر هيجان چون نمودار سينوسي باد

Sonay Ardi at 11:52 PM

3comments

Tuesday, January 10, 2006

مهمون داشتم بر مي‌گردم

Sonay Ardi at 12:41 AM

2comments

بدون شرح


اكه يه روز كله سحر مامان صداتون بزنه كه بدو ببين و شما هم اين صحنه رو ببينين چيكار مي‌كنين!!!؟؟ مطمئنا مي‌دويين و دوربين ميارين نه؟

Sonay Ardi at 12:00 AM

0comments

She lay in bed all night,

watching the colours change