Friday, January 13, 2006
ملاقات يك دوست چند ساله
نشست كنارم و زارپ شروع كرد به گريه كردن...!!!؟تعجب كردم كه اين همه راه رو اومده بود و منو اينقدر معطل كرده بود تا بشينه و گريه كنه!؟ البته منظره بدي نبود خودم هم به همچين صبح آفتابي آرومي كه كنار دريا رو نيمكت بشينم و چايي بخورم و آدمهاي دور و برم رو تماشا كنم(يكي از كارهاي مورد علاقهم)احتياج داشتم. فقط يهويي آرامشم رو شكست ، براي همين بود كه شوكه شدم
بعد از كمي زمان دادن براي تموم شدن اشكاش پرسيدم كه باز چي شده!؟... سرش رو بلند كرد واز ته دل دماغشو بالا كشيد وگفت
چند بار ديگه بايد شروع كنم و بعد مجبور شم فراموش كنم!؟ بعضي موقعها آرزو ميكنم كه اين دفعه ديگه هميشگي شه... در حاليكه ميدونم اين هم راه حل نيست
آره دوستم چند بار بگم ،تا زماني كه تنها بودن رو ياد نگيري، براي با هم بودن بيصبري ميكني و در با هم بودن از بي هم بودن مي ترسي و نهايتا از بيهم بودن رنج ميكشي. كي تموم مي شه، من هم نميدونم. هر چند به نظرم ذاتمون براي با هم بودن خلق شده ولي دنيا براي آدمايي نون ميده كه تنها بودن رو بلد باشن.آره پرورش دادن "خود" به شكلي كه تو ذاتش نيست سخته ولي اگه اينكار رو انجام ندي هي سختتر مي شه...اونجوري نگام نكن دوستم... باور كن من هم نميدونم چطوري بايد اين كار رو كرد !؟؟
Sonay Ardi at 12:20 PM
2 Comments
- at Friday, January 13, 2006 2:07:00 AM سوده said...
سونای جون! قشنگ می نویسی... حرفایی که منم خیلی وقتا بهش فکر می کنم ... مخصوصاً این چند تای آخر
کاش هممون مرتب این حرفا رو با خودمون مرور کنیم. کاش یادمون نره
راستی یه وبلاگ جدید الورود نمیخوای ببینی...- at Tuesday, January 17, 2006 8:08:00 PM said...
Wow, Wonderful! I adore you.

