Saturday, February 25, 2006

راستي كلاغا....

يه چيز واقعا باور نكردني....فقط دوشنبه بود كه كلاغا اومدن و از اونروز ديگه خبري ازشون نيست!!!!؟؟؟؟؟؟دريغ از يك صداي قارقار حتي از دوردست‌ها!!!؟؟؟؟

Sonay Ardi at 11:55 PM

4comments

من و فنچولك‌هاي جديدم...

حالا كه مهدي شرايط پست جديد رو با فداكاري تمام فراهم كردن مي‌نويسم....(مراجعه كنيد به تك‌كامنت پست قبل)
مدت كوتاهي‌يه كه در يك مركز پيش‌دبستاني خانوم زبان شدم...گذشته از عشقي كه به بچه‌ها دارم و اين فرصت رو اصلا به‌عنوان كار نمي‌بينم، بلكه واقعا برام تفريحه...تجربه‌هاي خيلي خوبي هم در مورد بچه‌ها مي‌تونم داشته باشم..مخصوصا كه الان هم پروژه دانشگام در ارتباط با فنچولك‌هاست...س
اينجا مي‌خوام چند تا از كلمات قصار و اظهار نظر هاي اين فنچولك‌ها رو بنويسم مي‌دونم تمام كساني كه هنوز كودك درونشون رو مثل من همراه دارن، لذت مي‌برن..س
عرفان جان اينجا مگه خونمونه كه من مفنعه‌م رو در بيارم!؟
ههههمممممم ....حالا در بيارين ديگه!!!!

عزيزم خدا از اولش همون بالا بود....

(بعد از چند دقيقه دوباره اومده) miiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiisssss....داستان ما چجوري شروع شد!!!؟

خوب خدا خواسته و داستان ما هم شروع شده (يه چيزي تو مايه‌هاي «كون فيكن» )س

آره بودي ...

پس مي‌شه تو دفترم استيكر بچسبونين!!؟

(بعد از نيم ساعت و كمربند شلوار به دست) خانوم بيا منو ببند!!!!!!!!!!س

دزد خانوم...دزد!!!س

خانوم چرا دروغ مي‌گين شما كه دارين مي‌چسبونين!!!؟

بگو : may I go to the bathroom?

آخه خانوم مي‌ريزه ه ه ه ه ه ه ه !!!س

واقعا كه اين بچه‌ها عجب موجودات رهايي هستن...راست راست راه مي‌رن و مي‌تونن يهو بزنن يه صندلي كله‌پا كنن...و بعد دوباره به راهشون ادامه بدن...

Sonay Ardi at 11:45 PM

2comments

Monday, February 20, 2006

يه روز عجيب!!!

Sonay Ardi at 12:44 PM

1comments

Friday, February 17, 2006

كلاغ

قالب صابونم همينجوري روي لبه ديوار تراس مونده و هر روز داره كوچيكتر مي‌شه.....امروز يه كبوتر نشست روي لبه ديوار و هيچ اعتنايي به صابونم نكرد بعد هم پريد و رفت...از اين كبوترا زياد ميان اينجا بعضي‌هاشون زياد مي‌مومن، بعضي‌هاشون هم تا مي‌بينن خبري نيست زود مي‌پرن مي‌رن. ولي هيچ ‌كدومشون كلاغ نيستن!!!! وقتي يه كدومشون زياد مي‌شينه، سعي مي‌كنم آروم آروم برم جلو (يكي از هيجان‌انگيزترين كارها تو زندگيم اينه كه ببينم چقدر مي‌تونم به پرنده‌ها نزديك شم) آروم مي‌رم جلو ولي ميرن.........س

Sonay Ardi at 2:19 AM

8comments

بخش بزرگي از خواب‌هاي من

در دوره‌هاي مختلف زندگي‌م( خيلي بچگي،‌بچگي و بازهم بچگي و همچنان بچگي) ،‌بخش بزرگي از خوابهام رو صحنه‌هاي جنگ و فرار و آتش‌سوزي تشكيل مي‌ده..حتي شب‌هاي پر از ترس بعد از زلزله، من باز به‌جاي خواب زلزله..خواب جنگ و فرار رو مي‌ديدم...خوابهايي كه توشون يه كسايي و سايه‌هايي دارن تعقيب مي‌كنن و ما هميشه بايد آماده براي فرار باشيم.يه چيزي تو مايه‌هاي صحنه‌هاي فيلم پيانيست... حالا اينكه منشا اين خوابها چيه و چي تو روح من اينچنين تاثيري گذاشته و باهاش بايد چي‌كار كنم ،به كنار...اونش سخت نيست..باهاش كنار مي‌يايم..
ولي اين روزها هر كانالي رو كه مي‌زني و هر مطلبي كه مي‌خوني صحبت از ايران و مسائليه كه اينجا ديگه نيازي به تكرارشون نيست ، چون ديگه هممون حفظ شديم....نمي‌دونم اين بحثا به كجا مي‌رسه ولي اينو مي‌دونم كه احتمال بروز جنگ رو بين شعارهاي قبل از انتخابات از زبون هيچ كدوم از كانديداها نشنيدم...دارم به خاكمون فكر مي‌كنم.....س

Sonay Ardi at 1:42 AM

3comments

Thursday, February 16, 2006

جنبش‌هاي هنري قرن 18 و جواهرآلات

هيچي مثل يه دوش داغ بعد از يه هفته زندگي به عنوان يك هپلي و سپري كردن يك شب بدون خواب و بستن پروژه نيست!!!!!س
خيلي وقت بود كه براي پروژه بستن ( پروژه بستن بر وزن آب بستن) شب‌بيداري نكشيده بودم...دلم تنگ شده بوده!!!؟
وقتي آب داغ رو كله‌ات مي‌ريزه يهو حس مي‌كني عجب شب مفيدي گذروندي ...ديدين نويسنده‌ها براي اينكه براي رمانشون الهام بگيرن كلي اينجوري(‌مثل من!!!)‌مي‌شن !!؟ منظورم اينه كه توي يه شرايط ايزوله به سر مي‌برن و كلي هم بداخلاق مي‌شن ولي نهايتا يه شاهكار خلق مي‌كنن و اين هيجان رو بعد از گذاشتن آخرين نقطه سر خط با يه بشكن رو هوا بروز مي‌دن!!!؟ رمان خلق نكردم .سر و تهشو كه نگاه كني آشنايي با طراحي و ساخت سنتي اشيا بود ولي نمي‌دونين چكار كردم!!؟
از تاريخ پيش تاريخي جواهرآلات گرفته تا تاثيرات جنبش‌هاي هنري قرن 18 روي جواهرات و تكنولوژي توليد اينور و اونور و نهايتا تحليللللللللللللللللللللللللللللم... مخ كه نيست كافيه فقط روشن بشه انقدر تحليل براتون generate كنه كه حال كنين فقط نمي‌دونم چرا معمولا خاموشه!!!!!؟ خلاصه انقدر نوشتنم( يعني تايپ كردنم)‌گرفته بود كه ديگه به دليل ذيق وقت ( صبح شدن)‌ديگه دست كشيدم...
بقدري مخم بكار افتاده بود كه حتي زير دوش حموم راه‌حلي براي يه مشكلي از مشكلات خانوادگي يكي از پسر دايي‌‌هام هم پيدا كردم!!س
راستي ديروز روز ولنتاين هم بود مي‌دونم...س

Sonay Ardi at 2:24 AM

1comments

Tuesday, February 14, 2006

Stop searching forever, happiness is just next to you..

امروز صبح وقتي راه افتادم بقدري حالم بد بود كه پيش خودم فكر كردم "اگه امروز يه اتفاق خوب نيفته ديگه....."(ديگه چي نمي‌دونمااا..ولي حالا...شما هم به روتون نيارين) اتفاق خيلي بد نيفتاد..اتفاق خيلي خوب هم نيفتاد ولي بجاش يه عالمه اتفاقهاي كوچولوي خوب خوب افتاد...بعد 5 سال دانشجويي توي يه فقره دزدي كتاب‌هاي مرجع (كه همانگونه كه مستحضريد اجازه نمي دن بيارين بيرون..) همدستي كردم ..و دوستان عزيز در مدت جند دقيقه زير سايه تكنولوژي پيشرفته توي يه كلاس خلوت كتاب‌ها رو كپي‌برداري كردن...در طي اين پروژه (successfuly completed) كلي خنديدم و بهم خوش گذشت..
بعد از اين mission كهsuccessfuly completed يه چايي داغ توي هواي آزاد و گپ‌هاي دوستانه...س
يا مثلا ديروز، ملاقات آقا محسن زرگر كه 14 سال شاگردي كرده و به اينجا رسيده و كارگاهش توي يه زيرزمين بعد از 600 تا كوچه پيچ در پيچ پشت بازار بزرگ بود و كارگرهاي بسيار بسيار چشم و دل پاكش...و يه ناهار از اون ناهارهاي مرامي بازار اون هم مففففت و كلي عكس از كارگاه زرگري...و مهمتر از اون همراهي دو دوست خوب در تمام طول اين مسير بسيار امن...س
مطمئنا تحويل كار چهارشنبه هم يه اتفاق خوبه.....س
دلخوشي‌ها كم نيست...انتظاراتت رو بيار پايين بچه‌جون!!!س
حتما كه نبايد يه اتفاق گنده گورومببببببببببي بيفته رو كله‌ت كه خوشحال شي!!!!!اصلا بگو ببينم اين اتفاق گنده چي هست آخه...اصلا چي مي‌تونه باشه !!!مگه نه اينكه هر چيزي كه قرار باشه برات اتفاق بيفته ،بالاخره مي‌افته و بعد چند وقت برات بي‌اهميت مي‌شه!!؟ پس اين بي‌تابي ‌ها براي چيست دلبندم!!!؟ اصلا بشين بشمارببين امروز چند بار پيش اومد كه قاه قاه بخندي و بعد از صداي بلند خنديدنت سرخ شي!!؟خوب باباجان اين خودش كلليه...حالا گيريم اين اتفاق بزرگ افتاد بعدش چي!؟ يا حالا مثل سابق فكر مي‌كني كه اشتباه كردم اصلا هم بزرگ نبوده...يا انقدر برات ساده مي‌شه كه اين دفعه منتظر اتفاق‌هاي بزرگتر مي‌شي و مي‌شيني كشف مي‌كني كه چه اتفاق هاي بزرگي ممكنه برات بيفته...مثلا، حالا منتظر چي باشم..!! پاشو پاشو كاراتو انجام بده كه پس فردا البته نه ديگه فردا تحويل كار داري...س

Sonay Ardi at 1:20 AM

7comments

Sunday, February 12, 2006

اولدوز تنهاي تنها انتظار كلاغ‌ها را مي‌كشيد..يقين داشت آنها روزي خواهند آمد.

چند وقتيه كه يه قالب صابون گذاشتم رو لبه ديوار بالكن، ولي هيچ كلاغي نمي‌ياد باهام دوست شه!!؟

Sonay Ardi at 12:46 AM

0comments

Saturday, February 11, 2006

مي‌خواستم زودتر بنويسم ولي نيومد!!!

بالاخره بعد از تقريبا شش ماه تاخير پايان‌نامه كارشناسي‌م رو تحويل دادم..براي دوستاني كه اطلاع ندارن مي‌گم كه از اونجايي كه بلافاصله بعد از تموم شدن ترم هشتم(8ام) ارشد قبول شدم (از خودم تعريف نكردمااااا نياين حالا هي كامنت بذارين كه بابا خرخون و...) به خاطر همين دانشگاه گرامي بهم اين اجازه رو داده بودن كه يكي دو ماه بيشتر وقت داشته باشم تا تصفيه حساب كنم (يكي دو ماه نه ديگه شش ماه!!) ولي با شروع كلاسهاي دوره جديد و با در نظر گرفتن خصوصيت بديهي دانشجويان عزيز اين مرز و بوم تا الان طول كشيد...شورايي كه بهم نمره دادن 19 نوشتن ولي استادم مي‌گه بخاطر تاخيري كه داشتم،آموزش ازم حداقل دو نمره كم ميكنه... از ته دلم
مي‌ياد كه بگم "آخه انصاف نيست" ولي از طرف ديگه فكر مي‌كنم خوب حقمه!!دندم نرم كمتر وسواس نشون مي‌دادم...س
تو اين مدت هي پست جديد نوشتم و هي تو فايل ورد ذخيره كردم (ورد آفيسااا نه از اون وردهايي كه زير لب مي‌خونن) ...خوب هنوز بلد نيستم بايد چيكار كنم وقتي كلمه انگليسي مي‌نويسم اينجا بهم نخوره...هي مي‌نويسم بعد مي‌گم بذار فعلا بمونه بعدا سر فرصت بخونم بعد پستش كنم....به اين مي‌گن خودسانسوري آگاهانه...اه اه اه

Sonay Ardi at 12:21 PM

0comments

Friday, February 10, 2006

قيافه وبلاگم در آينده عوض مي‌شه و با كلاس مي‌شم

..پدر گرامي بهم frontpage ياد مي‌دن.البته هر چند شب يك بار،به مدت نيم ساعت!!!!!س

Sonay Ardi at 10:46 PM

1comments

Wednesday, February 08, 2006

بازخواني خودم

چند ماه از شروع وبلاگ‌نويسي‌م گذشته ولي هنوز نوشته‌هام منو ارضا نمي‌كنه!!!؟ وبلاگ‌نويسي رو شروع كردم چون مي‌خواستم به خودم عينيت بدم، هم براي خودم و هم براي اطرافيونم. خيلي خوبه كه بتونم نظر كسايي كه نوشته‌هام رو مي‌خونن بدونم. در دوره‌هاي مختلف زندگي 22 ساله‌م (خيلي سن دارم نه!؟) به طرق مختلف به خودم عينيت بخشيدم. بهترينش هم كه خيلي دلم براش تنگ شده نقاشي بوده. يادم نمي‌ياد چطور ولي مي‌دونم كه اين روش رو مامان يادم داد با اينكه نقاشي كردن رو از بابا ياد گرفتم!!؟ ولي توي اين 4-5 سال به قدري در دانشگاه غرق شده‌م كه حس مي‌كنم كاملا تك بعدي شدم. حالا بگذريم ، چند وقتيه فكر نقاشي كردن دوباره اومده تو كللم ايشالا همتش هم مي‌رسه. ولي مقصودم از اين نوشته ها صحبت در مورد نقاشي نبود،بلكه آخرين روش اكتشافي‌م براي اين عينيت بخشيدن بود...صحبتم در مورد "خودم بودن" ه. "خودم بودن " مخصوصا وقتي قراره وبلاگت رو كساني بخونن كه از نزديك مي‌شناسنت، سخته..همش بايد مواظب باشي كه يه جايي به يه چيزي بر نخوري..هر چند از وقتي كه يادمون مي‌ياد هميشه مي‌دونستيم كه بايد يه سري از دانسته‌هامون رو براي خودمون نگه داريم..ولي اينجوري كه من،من نيستم!!؟ وقتي كه بخوام همش از اينور و اونور نوشته‌هام بزنم ديگه بازخواني خودم هم فايده‌اي نداره، اونجوري بيشتر از دست خودم ناراضي مي‌شم.س
..

Sonay Ardi at 12:32 PM

2comments

كلاغ

اجازه بديد امشب كه دوباره بي‌خوابي زده به كلم از ارادتم نسبت به كلاغ‌ها براتون بنويسم
كلاغ،همون پرنده سياه كثيف كه از گنداب‌ها آب مي‌خوره ولي خيلي هم باهوش!!!س
از وقتي كه فهميدم بعد از اينكه زن‌بابا عروسك سخنگوي اولدوز رو كش رفت و نه‌نه كلاغه شد بهترين دوست اولدوز ..ارادت خاصي نسبت به كلاغ پيدا كردم... پرنده سياهي كه در مقابل يه قالب صابون حاضر شده بود حتي يكي از بچه‌هاش رو هم بده به اولدوز تا اون تنها نمونه..
مي‌گن يه روز يه عقاب از كلاغ مي‌پرسه: رفيق‌جان راز طول عمر تو چيه و من چطوري مى تونم مثل تو چندصد سال عمر كنم. كلاغ جواب مي‌ده: «تنها راه آن خوردن مردار، لجن و آب هاى گنديده است. اگر به اين روش عمل كنى ساليان سال عمر خواهى كرد.» عقاب بعد از شنيدن اين حرف كمى فكر مي‌كنه و بعد به طرف خورشيد پرواز مي‌كنه و اون قدر مى ره تا اثرى از اون باقى نمى مونه.
اجازه بدين بعدا بيشتر در مورد كلاغ بنويسم...آخه بالاخره خوابم اومد !!!؟
خيلي دوست دارم يه روز رو بال‌هاي كلاغ با اون پرهاي سياهش كه از زور سياهي برق مي‌زنن دست بكشم

Sonay Ardi at 3:51 AM

0comments

Monday, February 06, 2006

that I would be good even if .....(Alanis Morissette)
گوش بدين متوجه مي‌شين چي مي‌گم

If you want to give a message ,it must be the message of love...(Gandhi)
نمي‌توني بابا بشين سرجات حرف نزن خوب!!!!؟
بعد از پريدن آخرين پستم تو ذوقم خورد...فعلا نمي‌دونم چي بنويسم!!!؟؟ حال شما خوبه؟ خوبين انشاالله!!؟

Sonay Ardi at 12:12 AM

3comments

Thursday, February 02, 2006

از جوجوهايي كه پست ديشبم رو دزديدن ممنونم...نمي‌شه حالا بر گردونين!!؟

Sonay Ardi at 10:35 PM

0comments

She lay in bed all night,

watching the colours change