Saturday, February 25, 2006

من و فنچولك‌هاي جديدم...

حالا كه مهدي شرايط پست جديد رو با فداكاري تمام فراهم كردن مي‌نويسم....(مراجعه كنيد به تك‌كامنت پست قبل)
مدت كوتاهي‌يه كه در يك مركز پيش‌دبستاني خانوم زبان شدم...گذشته از عشقي كه به بچه‌ها دارم و اين فرصت رو اصلا به‌عنوان كار نمي‌بينم، بلكه واقعا برام تفريحه...تجربه‌هاي خيلي خوبي هم در مورد بچه‌ها مي‌تونم داشته باشم..مخصوصا كه الان هم پروژه دانشگام در ارتباط با فنچولك‌هاست...س
اينجا مي‌خوام چند تا از كلمات قصار و اظهار نظر هاي اين فنچولك‌ها رو بنويسم مي‌دونم تمام كساني كه هنوز كودك درونشون رو مثل من همراه دارن، لذت مي‌برن..س
عرفان جان اينجا مگه خونمونه كه من مفنعه‌م رو در بيارم!؟
ههههمممممم ....حالا در بيارين ديگه!!!!

عزيزم خدا از اولش همون بالا بود....

(بعد از چند دقيقه دوباره اومده) miiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiisssss....داستان ما چجوري شروع شد!!!؟

خوب خدا خواسته و داستان ما هم شروع شده (يه چيزي تو مايه‌هاي «كون فيكن» )س

آره بودي ...

پس مي‌شه تو دفترم استيكر بچسبونين!!؟

(بعد از نيم ساعت و كمربند شلوار به دست) خانوم بيا منو ببند!!!!!!!!!!س

دزد خانوم...دزد!!!س

خانوم چرا دروغ مي‌گين شما كه دارين مي‌چسبونين!!!؟

بگو : may I go to the bathroom?

آخه خانوم مي‌ريزه ه ه ه ه ه ه ه !!!س

واقعا كه اين بچه‌ها عجب موجودات رهايي هستن...راست راست راه مي‌رن و مي‌تونن يهو بزنن يه صندلي كله‌پا كنن...و بعد دوباره به راهشون ادامه بدن...

Sonay Ardi at 11:45 PM

2comments

2 Comments

at Tuesday, February 28, 2006 10:49:00 PM Anonymous Anonymous said...

Kheyli naaz bood

 
at Tuesday, February 28, 2006 11:10:00 PM Blogger Sonay Ardi said...

This comment has been removed by a blog administrator.

 

Post a Comment

She lay in bed all night,

watching the colours change