Monday, April 23, 2007

so calm so colorfull


Sonay Ardi at 12:42 AM

2comments

Sunday, April 22, 2007

فهمیدم چرا غمگینمممممممممممممممممممممممممممممممم........
از ترس عمق دریا و طوفانی که گرفته پارو زدن یادم رفت!!! و اینکه حتی اگه خوب شنا ندونم هم بلدم چشامو ببندم و دراز بکشم رو آب،آروووووم باشم و به نقاشی های رنگارنگم فکر کنم و عکس هایی که گرفتم و خط خطی هایی که کردم، تا آب منو ببره و برسونه به جایی...
آخه بابا یادم داده که هر چی بیشتر دست و پا بزنی بیشتر می ری تو آب...چطور یادم نبود!!!
چطور یادم نبود که من توی این دنیا وسایلی برای آویزون شدن دارم!هنرم یادم رفته بوووووووووووووووودددد!
هرچند دیروز به خاطر یه دوست هم غمگین بودم ولی کسی که بلده تو رنگ ها و خطها گم بشه می تونه تو طوفان هم چشاشو ببنده و آروم بگیره....

Sonay Ardi at 11:34 PM

0comments

Wednesday, April 18, 2007

همیشه معتقدم که نباید غده ها رو باز کرد تا هم بوی تعفنش حالمون رو به هم نزنه و هم اون قیافه ناجورش تا آخر عمر یادمون بره!!!
اگه غده ای هست یا بکنشون و بندازشون دور و یا انقدر داروشو مصرف کن که حل شه بره...
همیشه دوست هایی دارم که تنهام بذارن یا نذارن دوستمن. حتی به خاطر 2 ساعت لحظه های به یاد موندنی همیشه دوستم می مونن.
فقط (باز)همیشه خواستم یکی باشه که فقط ظاهرم رو نبینه توی سونای رو هم ببینه ...
به تمام معنا غمگینم، خسته م ...

Sonay Ardi at 3:52 PM

2comments

Monday, April 16, 2007

باز بشین هی لگو ها رو بچین رو هم!!!

واقعا داستان این طوریه؟!!! هِی می‌سازی و هِی می‌ریزه!!؟؟ با دونسته هات،تخیل هات،امیدها و آرزوهات،برداشت هات و کلی حساب و کتاب های منطقی و احساسی می سازی و یه روز صبح بیدار می شی می بینی همه ساخته هات می ریزن...
درست مثل اینکه نمی دونی توی این جسم لعنتی چه اتفاقا می افتن....سلولهات چه جنگ و دعوایی با هم دارن بدون اینکه خبر داشته باشی یه جایی کم کار می کنه یه جایی زیاد کار می کنه،نمی دونی زندگیت تو این دنیا داره چجوری می گذره و چی کارا می کنه!
آیا زندگی ت فردا یه زخمی رو رو می بنده یا یهو یه غده از اون بیرون می زنه!؟
چقدر قشنگ گفته بابا...ما همه جزو ناچیزی از یه ازگان بزرگتریم. همونطوری که هر سلولی از ما برای خودش یه زندگی داره (و لابد داره برای خودش این فکر رو می کنه که عجب زندگی مهمی دارم، هیچ مشکلی بزرگتر از مشکل من نیست)وهیچ از کارهایی من سونای انجام می دم خبر نداره...

Sonay Ardi at 2:29 PM

4comments

Saturday, April 14, 2007

خوبه تولدم و سال نو تقریبا همزمانه...یعنی وقتی هر سال می شستم حساب و کتاب کنم که امسالم چجوری گذشت لازم نبود که جدا کنم که سال شمسی منظورمه یا سالی که یه عدد دیگه به سنم اضافه کرده. مثلا یه سال گفتم که امسال فوق قبول شده یا امسال گفتم که oğuzرو شناختم و وارد زندگی م کردم ...خیلی حس خوبیه که آخر هر سال موضوعی داشته باشی که بعدها بگی فلان سال این اتفاق تو زندگی م افتاد....هر سال حداقل یه چیزی به زندگی ت اضافه کرده باشی...
امسال دیپلم گرفتم...امسال دانشگاه قبول شدم...لیسانس گرفتممممم...فوق قبول شدم....خانم معلم شدم...امسال کسی رو شناختم که به همه نشون می ده که دوسم داره...
البته بگذریم از این که هر کدوم از اینها هم مسئولیتی در قبال خودم بوجود می یارن ...
خیلی خوبه فقط نمی دونم چرا دیگه در مقابل چیزایی که هر سال بدست می یارم، هر روزم یه چیزی ازم می گیره!!! می گیره و با خودش می بره ...می بره به همونجایی که روزهای گذشته رفتن همونجایی که خونه هامون رفتن...روزها دارن دیگه خسته م می کنن...
باور دارم که فرداتو هر جور که تصور کنی همونجوری می شه ، می خوام اینایی که تو کله مه بیان بیرون

Sonay Ardi at 1:03 PM

3comments

Wednesday, April 04, 2007

یعنی وقتی همه این اتفاقا تموم شد من بهتر می شم!؟

Sonay Ardi at 6:21 PM

1comments

Sunday, April 01, 2007

Happy Birthday to myselfffff....


Sonay Ardi at 11:38 PM

1comments

She lay in bed all night,

watching the colours change