Monday, May 22, 2006
Wish You Luck...
I am so grateful of having 2 friends who can extract my mind out,listen to me,make some discussions, critisize and finally find and suggest some solutions...can take me to the highest part of tehran and sit and eat "shir peste" with me...take me home and don't let me be alone on the road(even sometimes just because of a ridiculous sense of jealousy), sit in the car in front of our house and talk to me for hours... become my bodygaurd in walkings...make me laugh and laugh and laugh and relax!Sonay Ardi at 11:02 PM
Saturday, May 20, 2006
وااااااااااااااااااااااااااااييي كه من امروز چه دخمل اكتيوي بودم!!!!!؟
واقعا كه به قول بعضيا من اصلا قابل پيشبيني نيستم، حتي براي خودم!!!!!!ه
صبح ساعت 7 بيدار شدم (البته دروغ گفتم براي 7 كوك كرده بودم ولي 7:30 پاشدم) ...بايد ميرفتم مدرسه تو پونكيه و از اونجايي كه پريروز آقاي داماد (براي كساني كه نميدونن ميگم كه داماد اسم ماشينمونه) از يه جاي بسيار نامربوطي آب پس ميداد و عقربه آمپرش هم همش بالا ميرفت( لطفا كساني كه اطلاع دارن بگن كه آيا اين دوتا ربطي به هم دارن ؟و اينكه دامادم چش شده!!!؟)و پدرگراميتر فرصت نكردن ببينن چه مرگشه، ماشين رو نبردم...و با يه تاكسي رفتم كه رانندهش يه پيرمرد مهربون سياهپوست ،عين كوفي عنان، بود.(اينجوري با جزئيات كه شروع كردم چطوري ميخوام تا شب تعريف كنم چيشد!!!؟) خلاصه رفتم مدرسه و خدمت خانوم ايزديان عزيز...نرسيده گفتن: آآآآآسلام خانوم ....جان ،كلي كار داريم....خلاصه اونجا اون كلي كار رو كرديم و رفتم مدرسه تو شهركيه (مدرسه خودمون) تا ادامه كلي كارشون رو انجام بدم... براي فنچولكها جشن فارغالتحصيلي گرفته بودن....آخ كه من قربونشون بشم...فكر كنين......محمد رضا رو خاله سوسكه كرده بودن و لباس دختر پوشونده بودن و آرايش كرده بودن...يه كيف هم انداخته بود تو دستش و تكون خوران ميگفت:اگه زنت بشممممممممممم.....ه
دامون هم كه وسط سن يهو نمايششون رو ول كرد و شروع كرد به دست تكون دادن به من!.....ه
بعد از اونجا دوييدم دانشگاه. دم در دانشگاه كه رسيدم ديدم دوستان عزيز، باديگاردهاي خوبم اومدن دم در كه بريم پامنار بايد خريد كنيم
(هنوز خريدهاي پامناري و شادآباديمون تموم نشدن )
خلاصه بعد از يه 1ساعتي راه رفتن مشتري مورد نظر رو پيدا كرديم و يه 60 تومن ناقابل گذاشتيم كف دستش و اومديم بيرون به اميد اينكه دوشنبه صبح كارمون رو آماده كنه...تا بقيهش رو انجام بديم...آخه استاد خوب!!! به اندازه اين 60 تومن بهمون نمره ميدي!!!؟آخه نه ميدي!!؟
دانشگاه كه برگشتيم وقت ناهار دادنشون گذشته بود و من ژتون به دست داشتم غش ميكردم....انقدر واسه آقا ژتونيه حرف زدمممممم كه بهمون غذا داد....( حالا خوبه خيلي گشنهم بود وگرنه كله بيچارهرو خورده بودم....) يه ناهار نوشجون خورديم با يه وجب روغن روشششششش.... و بعد نوبت رسيد به فراخوان نمايشگاه و پلات كاملا فاتحانه پوستر فراخوان ..اين شكلي كه پلات 27 تومني رو مفت گرفتم...و بالاخره به در و ديوار دانشگاه زديم....ه
... بعد تازه راه افتادم رفتم كلاس زبان و موقع برگشتن يهو پايتخت رفتنم گرفت
يه 1 ساعتي هم تو پايتخت گشتم...و مثل هميشه مخم سوت كشيد و دود از سرم بلند شد...now I have a new edıted wısh lıst!
خلاصه سر راه حتي يه جفت كفش هم خريدم و اومدم خونه!!!!!!!فكر كنين!!!!!!!!!ه
خلاصه ساعت 9-9:30 رسيدم خونه و لي كلي كار كرده بودم...تازه اين وسط ديگه مكالمات مختلف رو خلاصه كردم...تازه بيشترين انرژي اونجا مصرف ميشه....ه
امروز نمونه يه روز كامل بود يه روز خوب كه رسيدي همه كارهات رو بكني...خوشحالم...فقط آخر شب تو تاكسي كه خسته منتظر رسيدن به خونه بودم دست يه خانومي نتايج MRIرو ديدم...كاش خاله هم خوب بشه....مرسي خداجون...ه
Sonay Ardi at 11:10 PM
Friday, May 19, 2006
جمعه خواب بود امروز
امروز كوچه خوابيده بود....همه جا عجيب ساكت بود، عين حوصله من!!!! بالاخره يه روز نشستم عين بچه آدم كتاب خوندم..حتي بيشتر از سهمي كه براي امروزم داشتم!! ولي واقعا چقدر انرژي ميخواد اريجينال كتابي رو بخوني كه ميدوني ترجمه شده...ه
البته با تجربه كتابي كه براي كنفرانس 2 هفته پيشم خريدده بودم فكر ميكنم همين بهتر كه انگليسيشو بخونم...اون كتاب در مورد QFD بود فكر نميكنم خيلي براتون جالب باشه كه بخوام توضيح بدم..ولي كتابه بهقدري افتضاح ترجمه شده بود كه من بعد از 2-3 روز گيج زدن با معادلهاي فارسيشده چرت اين كتاب ترجيح دادم كارم رو با چند تا مقاله كه از اينترنت پيدا كردم حل كنم...انصافا خيلي بهتر هم بود!ه
--------------------------------------------------------------
كلاس فنچولكها تموم شد... سه شنبه كه رفته بودم آخرين جلسه بود... هي نگاشون ميكردم كه قيافههاشون يادم بمونه...تجربه خيلي
خوبي بود. مخصوصا كه خيلي وقت بود همچين تجربهاي ميخواستم...ه
كانون زبان كه مي رفتم...بخش كودكان....اون قديما...يه معلم داشتم...خانم طاهباز...خانوم جووني بود كه تازه هم ازدواج كرده بود...بسيار زيبا و خوشتيپ ...يه magıc bagداشت كه پاككن و اسباببازي هر چيزي رو كه ميخواست توي درسش ياد بده از توش در ميآورد...ه
به قدري تو يادگيري من مؤثر بود كه از اون موقع دوست داشتم من هم شبيهش شم...شبيهش نشدم..نميخوام هم بشم...ولي اين تجربه رو و بودن با بچهها رو دوست دارم...ه
Sonay Ardi at 11:28 PM
Thursday, May 18, 2006
Sonay Ardi at 12:10 AM
Wednesday, May 17, 2006
من و آرزوهام
دلم ميگيره براي آرزوهاي رفتهم، آرزوهاي صورتي و سبز و قرمزم....ولي آرزوها كه تمومشدني نيستن،نه؟! باز هم ساخته ميشن...باز هم ميشه آرزوهاي دور و دراز ساخت و باهاشون به پرواز دراومد. باهاشون نفس كشيد و زندگي كرد...ولي...آخه ديگه اين آرزوها همون آرزوها نيستن! من بزرگ ميشم-عوض ميشم، تو بزرگ ميشي...آرزوهامون هم با ما بزرگ ميشن...ه
ولي اين فقط آرزوهاي رفتهمون هستن كه همونجا ميشينن و عين كلاغ نگامون ميكنن!ه
ولي اين فقط آرزوهاي رفتهمون هستن كه همونجا ميشينن و عين كلاغ نگامون ميكنن!ه
Sonay Ardi at 11:31 PM
Friday, May 12, 2006
برادرم كاش نزديكتر ميبودي و من ميتوانستم آنطور كه بايد تبريك گويم
پست امشبم رو ميخوام اختصاص بدم به دوستي كه ماهها با من در ساعات خوشحالي، تنهايي، ريسرچي و چتي همراه بود. از اولين لحظات تاسيس اين خونه در كنارم بود و جزو اولين و تنهاترين كامنتگذارهاي اين خونه محسوب ميشه.دوستي كه سر هر گيركردنهاي كامپيوتري و اينترنتيم به سراغش ميرم و اون صادقانه حتي وقتي كه تو دانشگاهه براي حل مشكلات من زمان ميگذاره.دوستي كه هيچ وقت،موقع پيج كردن سلام نميده و همش لبخند ميزنه! دوستي كه با صبرش در ينگه دنيا منو متعجب ميكنه...و بالاخره دوستي كه براي تولدم از همون ينگه دنيا سيدي "جاش گروبان" عزيز رو به صورت سورپرايز كنندهاي فرستاده و من هيچ موقع نتونستتم آنطور كه شايد ازش تشكر كنم...ه
امشب متوجه شدم كه اين دوست عزيز يك شبه كه براي بار بيست و اندم متولد شده و من به دليل محدوديتهاي اعمال شده ه از طرف شركت فناوري اطلاعات(ديتا) در مورد اين روز دچار اشتباه شدم!ه
بله....مهديجان تولدت مبارك....ه
Sonay Ardi at 11:58 PM
چقدر حرف زدم بيخودي!!!ه
يعني كه چي آقاجان !!!!؟ كپك زدم امروز...سر شب به هر كسي هم گفتم مييام دنبالت بريم يه چرخي بزنيم تحويلمون نگرفت!!! اين چه وضعشه آقاجان!!!!؟حتي پسر عموي نامردمون هم ما رو به 4 تا ورقه اصلاح كردن فروخت!!!درسته كه كلي از دانشجوهات طرفدارتن ولي اين دليل نميشه كه انقدر هل باشي واسه اصلاح كردن ورقههاشون!!!!؟ (حالا خوبه بيچاره كلي دليل آورد كه غير از امشب فرصت نداره كه اينكار رو بكنه....)ه
خلاصه كه شيسكي ما رو شوس ندارههههههه....آقاي آشغالي ايندفعه رو واقعا ديگه بيا منو ببر....ه
نه به هفته پيش كه انقدر پشت سر هم مهموني و برنامه بود كه ديگه آخرش گفتم ،ديگه پدر گرامي ما رو ميفرسته تو كوچه.... به قول اون دوست بسيييييييييار عزيز و گرامي كه روز تولدم برام گل فرستاده بود و من بينهايت خوشحال شدهبودم....و مدتهاست اينجا رو قايمكي ميخونه و صداشو در نميياره، احتمالا ديگه يواش يواش پدر گرامي از سمت پدر بودن بنده استعفا بدن و بگن كه دخترم من ديگه از عهده پدر بودن براي تو بر نمييام، آخه ديگه چقدر روشنفكر باشم...!ه
خلاصه اون از هفته پيش و اين هم از اين هفته كه بصورت واضح ميتونم لكههاي آبيرنگ كپك رو روي تنم ببينم.ه
يه بار سر يكي از كلاسها ، اون قديمقديما، كه سر كلاس كلي سؤال ميكردم و حسابي جوون بودم (هيجان جواني!!!) آقا وحيد (يكي از استادهامون كه من عاشق شخصيت رابينسون كروزئهايش بودم) بعد از تموم شدن جملهم كاملا خونسردانه گفت:تو چرا وقتي حرف ميزني اول آخر جملهت رو ميگي!!!؟
امشب هم از اون شبا بود كه همش اول آخر جملهم رو گفتم، انشاي افتضاحم رو ببخشيد به خدا مدرسه كه بودنم هميشه تو انشا 20 ميشدم!!! نميدونم چيشد دانشگاه كه اومدم با وجود پاس كردن كلي واحد فارسي حتي در دوره ارشد! انشام به هم ريخت!!!!ه
Sonay Ardi at 10:59 PM
كلاغ پوسيده
ديدين كلاغم رو شاخه درخت پوسيده!!!!!!؟؟
Sonay Ardi at 4:20 PM
Monday, May 08, 2006
مجموعهاي از بيماريهاي من
َكاش بشه ساعتها بشيني و ديوار روبروت رو تماشا كني بدون اينكه كسي كارت داشته باشه...بدون اينكه فكر كني (يا كسي بهت بگه)كه اينجوري فرصتهات رو از دست ميدي...ه
اصلا حس پدال زدن و جلو رفتن ندارم... ه َ
----------------------------------------
ديروز يه كنفرانس نسبتا موفق ارائه دادم...جالب بود كه طبق معمول 2-3 روز مونده تازه شروع كردم...و تا آخرين لحظه هم نميدونستم قراره چي بگم! ولي وقتي وقتش رسيد فهميدم! بعد هم در مقابل سؤالها حرف اضافي ميآوردم!!ه
بابا من ديگه كي هستم!!!!!؟
----------------------------------------
ساعتها خودم رو متقاعد كردم كه نبايد اينجوري فكر كني،نبايد ازش بت بسازي، اصلا مسائل مهمتري داري...........ولي وقتي شروع كردم به سخن گفتن، همه سخنم از او بود بي آنكه بدانم! ها ها
:->
----------------------------------------
بگو بخوابن همه اهل دنيا.......كه هنوز يه نيمه مونده از شب ما
اصلا حس پدال زدن و جلو رفتن ندارم... ه َ
----------------------------------------
ديروز يه كنفرانس نسبتا موفق ارائه دادم...جالب بود كه طبق معمول 2-3 روز مونده تازه شروع كردم...و تا آخرين لحظه هم نميدونستم قراره چي بگم! ولي وقتي وقتش رسيد فهميدم! بعد هم در مقابل سؤالها حرف اضافي ميآوردم!!ه
بابا من ديگه كي هستم!!!!!؟
----------------------------------------
ساعتها خودم رو متقاعد كردم كه نبايد اينجوري فكر كني،نبايد ازش بت بسازي، اصلا مسائل مهمتري داري...........ولي وقتي شروع كردم به سخن گفتن، همه سخنم از او بود بي آنكه بدانم! ها ها
:->
----------------------------------------
بگو بخوابن همه اهل دنيا.......كه هنوز يه نيمه مونده از شب ما
Sonay Ardi at 11:35 PM
Friday, May 05, 2006
يكشنبه كنفرانس دارم و من اينجام!ه
همانطور كه جاذبه جنسي وجود دارد، جاذبه عشقي هم وجود دارد. وقتي انرژي عشق را درونت حس ميكني، بقيه هم متوجه آن ميشوند - و به شكل افسارگسيخته- و غريبي - جذب تو ميشوند. خودت شاهد بودهاي كه وقتي عاشقي،عشق بيشتري به سوي خودت جلب ميكني و همينطور چيزهاي مثبت بيشتري. آري عشق مثل بومرنگ است،دوست من. آنچه ميبخشي همان چيزي است كه در
ازايش ميگيري.ه (قسمتي از يك كتاب!)ه
----------------------------------------------------
بعضي اوقات انقدر حرفهاي تكراري ميگم كه حس ميكنم كه زبونم ديگه باد كرده و من با دهان كفكردهاي همش از حرفهام ميگم. وقتي ميبيني كه كسي جوابي براي اين چرت و پرتهات نداره و كاري از دست كسي بر نميياد و مجبوري كه يا خودت راهي براي خودت پيدا كني و يا اصلا بيخيال شي،ترجيح ميدي اون زبونت رو بكشي تو و يهذره دهنت رو ببندي!..ه
Sonay Ardi at 4:00 PM
Monday, May 01, 2006
دل كوچولوم درد گرفت
هم ميگن "خواستن توانستن است." ه
هم ميگن "با زور نميشه چيزي رو بدست آورد..."ه
حالا بالاخره بخوام يا نه!!!!!!!!!؟ََ
Sonay Ardi at 10:56 PM

