Friday, May 12, 2006
چقدر حرف زدم بيخودي!!!ه
يعني كه چي آقاجان !!!!؟ كپك زدم امروز...سر شب به هر كسي هم گفتم مييام دنبالت بريم يه چرخي بزنيم تحويلمون نگرفت!!! اين چه وضعشه آقاجان!!!!؟حتي پسر عموي نامردمون هم ما رو به 4 تا ورقه اصلاح كردن فروخت!!!درسته كه كلي از دانشجوهات طرفدارتن ولي اين دليل نميشه كه انقدر هل باشي واسه اصلاح كردن ورقههاشون!!!!؟ (حالا خوبه بيچاره كلي دليل آورد كه غير از امشب فرصت نداره كه اينكار رو بكنه....)ه
خلاصه كه شيسكي ما رو شوس ندارههههههه....آقاي آشغالي ايندفعه رو واقعا ديگه بيا منو ببر....ه
نه به هفته پيش كه انقدر پشت سر هم مهموني و برنامه بود كه ديگه آخرش گفتم ،ديگه پدر گرامي ما رو ميفرسته تو كوچه.... به قول اون دوست بسيييييييييار عزيز و گرامي كه روز تولدم برام گل فرستاده بود و من بينهايت خوشحال شدهبودم....و مدتهاست اينجا رو قايمكي ميخونه و صداشو در نميياره، احتمالا ديگه يواش يواش پدر گرامي از سمت پدر بودن بنده استعفا بدن و بگن كه دخترم من ديگه از عهده پدر بودن براي تو بر نمييام، آخه ديگه چقدر روشنفكر باشم...!ه
خلاصه اون از هفته پيش و اين هم از اين هفته كه بصورت واضح ميتونم لكههاي آبيرنگ كپك رو روي تنم ببينم.ه
يه بار سر يكي از كلاسها ، اون قديمقديما، كه سر كلاس كلي سؤال ميكردم و حسابي جوون بودم (هيجان جواني!!!) آقا وحيد (يكي از استادهامون كه من عاشق شخصيت رابينسون كروزئهايش بودم) بعد از تموم شدن جملهم كاملا خونسردانه گفت:تو چرا وقتي حرف ميزني اول آخر جملهت رو ميگي!!!؟
امشب هم از اون شبا بود كه همش اول آخر جملهم رو گفتم، انشاي افتضاحم رو ببخشيد به خدا مدرسه كه بودنم هميشه تو انشا 20 ميشدم!!! نميدونم چيشد دانشگاه كه اومدم با وجود پاس كردن كلي واحد فارسي حتي در دوره ارشد! انشام به هم ريخت!!!!ه
Sonay Ardi at 10:59 PM