Friday, May 19, 2006

جمعه خواب بود امروز

امروز كوچه خوابيده بود....همه جا عجيب ساكت بود، عين حوصله من!!!! بالاخره يه روز نشستم عين بچه آدم كتاب خوندم..حتي بيشتر از سهمي كه براي امروزم داشتم!! ولي واقعا چقدر انرژي مي‌خواد اريجينال كتابي رو بخوني كه مي‌دوني ترجمه شده...ه
البته با تجربه كتابي كه براي كنفرانس 2 هفته پيشم خريدده بودم فكر مي‌كنم همين بهتر كه انگليسي‌شو بخونم...اون كتاب در مورد QFD بود فكر نمي‌كنم خيلي براتون جالب باشه كه بخوام توضيح بدم..ولي كتابه به‌قدري افتضاح ترجمه شده بود كه من بعد از 2-3 روز گيج زدن با معادل‌هاي فارسي‌شده چرت اين كتاب ترجيح دادم كارم رو با چند تا مقاله كه از اينترنت پيدا كردم حل كنم...انصافا خيلي بهتر هم بود!ه
--------------------------------------------------------------
كلاس فنچولك‌ها تموم شد... سه شنبه كه رفته بودم آخرين جلسه بود... هي نگاشون مي‌كردم كه قيافه‌هاشون يادم بمونه...تجربه خيلي
خوبي بود. مخصوصا كه خيلي وقت بود همچين تجربه‌اي مي‌خواستم...ه
كانون زبان كه مي رفتم...بخش كودكان....اون قديما...يه معلم داشتم...خانم طاهباز...خانوم جووني بود كه تازه هم ازدواج كرده بود...بسيار زيبا و خوش‌تيپ ...يه magıc bagداشت كه پاك‌كن و اسباب‌بازي هر چيزي رو كه مي‌خواست توي درسش ياد بده از توش در مي‌آورد...ه
به قدري تو يادگيري من مؤثر بود كه از اون موقع دوست داشتم من هم شبيه‌ش شم...شبيهش نشدم..نمي‌خوام هم بشم...ولي اين تجربه رو و بودن با بچه‌ها رو دوست دارم...ه

Sonay Ardi at 11:28 PM

0comments

0 Comments

Post a Comment

She lay in bed all night,

watching the colours change