Wednesday, August 23, 2006
With the Waves

Sonay Ardi at 11:08 PM
Tuesday, August 22, 2006
.....قر قاطي....
امروز يه كشف بزرگ كردم كه هنوز تو كفشم!!!!!چند وقت پيش يه خوابي ديدم كه تقريبا ميشه گفت بيربط بود امروز كه داشتم خواب رو براي صاحبش(!) تعريف ميكردم تازه كشف كردم كه من همين خواب رو حدود يك، يك و نيم سال پيش ديده بودم...با اين تفاوت كه اون موقع صاحب خواب(!)-باني اتفاقات توي خواب- مجهول بود ولي اين دفعه معلوم!!!
حالا عجيبتر اينكه خوابي كه يك، يك و نيم سال پيش ديده بودم دقيقا همين چيزاييه كه توي اين 2-3 هفته باعث ورق خوردن زندگيم شده ولي كله خنگم سر در نياورده بوده!! البته خوب چيكار كنه طفلك از كجا ميتونسته حدس بزنه!! اصلا خوابه بيربط نبوده اين اتفاقات زندگي منه كه يهو بيربطه!!!
ولي جالبه كه توي اين اتفاقات بيربط كه همون يك، يك و نيم سال پيش نه، همين 2 ماه پيش بهم ميگفتن باورم نميشد،يكي هست كه انقدر به اين اتفاقات ربط داره كه همه بيربط ها رو داره به هم ربط ميده!! اگه بشينم تعريف كنم شاخ در مييارين...من خودم به زور دارم اتفاقات رو درك ميكنم...
خدا رو شكر خوابهام آرومتر شدن...ولي ايندفعه عجيب و غريبن...مثلا نزديكاي صبح ديدم خونمون تركيبيه از همه خونههايي كه تا بحال توش زندگي كرديم!!! و تازههههه آرزوم هم بهش اضافه شده بود!!!! يه استخر خوشگل تو حياطش بود كه داشتم سييييييييييييييييييررر شنا ميكردم...! حالا بقيه خواب رو بيخيال كه اصلا ديگه اون قسمتش يه چيز ديگه بود!!! فكر كنم سالها طول بكشه كه مفهوم اون قسمتو بفهمم!
Sonay Ardi at 11:13 PM
Friday, August 18, 2006
سلام خداي بزرگ!
ديدين بعضي موقعها زندگي آدما يهو يه ورق ميخوره!!؟ميره يه صفحه ديگه و زندگيت توي يه روال متفاوتي ميافته كه ديگه نميشه جلوش رو گرفت....ميتوني فقط بشيني تو ذهنت صفحههاي قبل رو مرور كني ولي ديگه نميتوني تو اون صفحهها زندگي كني! به هر حال جلو رفتن تاوان نفس كشيدنه نميتوني نفس بكشي و يه جا بموني...شكايتي از جلو رفتنم ندارما!!! فقط صفحههاي قبلم (مثل زندگي توي خانواده 4نفري توي يه خونه بزرگ و توي يه شهر كوچيك كه آسمون آبيش رو همش آفتابي با يكي دوتا لكه سفيد ابر به خاطر داري) رو ميخوام...ميخوام باز با سرويس آقاي عظيمزاذه بيام خونه...ميخوام آجيم صبحا موقع مدرسه رفتن سر زياد اشغال كردن توالت عصباني بشه...و خيلي چيزاي ديگه...
به قشنگي روزاي جلوروم ايمان دارم و به حكمتت...كمكم كن پاهام گنده شه انقد گنده كه وايسم و نيفتم. ميدونم تنها نيستم همونطور كه تا بحال نبودم... فرشتههايي هم كه برام فرستادي رو ميبينم...اونا رو برام حفظ كن...دوست دارم!
Sonay Ardi at 12:27 AM
Thursday, August 17, 2006
من زندماااااااااااااا!!!!!زندگيهم قشنگه!!
Sonay Ardi at 2:42 AM
Saturday, August 12, 2006
بعضي وقتا ته دلم مورچه پر ميشه!!! يه عالمه مورچه سياه كه ته دلم دارن از سر و كول هم بالا ميرن!Sonay Ardi at 2:26 AM
Tuesday, August 08, 2006
ديگه برام چي در آستين داري، شهر لعنتيه كثيف دوستداشتني!؟

Sonay Ardi at 1:43 PM
Monday, August 07, 2006
اصلا تا حالا به رنگهاي بالاي صفحه و جملهاي كه پايين صفحهست دقت كردين!!!؟؟؟؟ هركي اتاق منو ديده ميدونه كه اون جملههه چقدر راست ميگه!
.....فقط خواستم توجهتون رو جلب كرده باشم وگرنه حرفي نداشتم براي نوشتن.......
الان كه دارم اينا رو مينوسم از تو كوچه صداي دلنشين Eros Ramazzotti ميياد .....دلم خواست!
Sonay Ardi at 12:01 AM
Wednesday, August 02, 2006
بايد رفت و پشت كوهها رو ديد

Sonay Ardi at 12:43 AM
Tuesday, August 01, 2006
خوب مثل بچههات ميمونن ...چون يهجايي بايد آزادشون بذاري برن... كه ديگه به تو وابسته نباشن...كه ديگه تو هم بهشون وابسته نباشي...
ولي اين وسط خودت بچهتر از همهيي كه!!!!
بايد بدم اين شير فلكه چشا رو ببندن...بيخودي همش ميريزه!
چند وقت پيش بود كه داشتم به يه دوستي ميگفتم كه هركسي براي زندگيش يه جايي بايد يه مبارزهاي كنه...من ...تا حالا هميشه راحته رو انتخاب كردم و از اينكه اون موقع برسه در واقع وحشت داشتم...
بايد بخوابم..
Sonay Ardi at 11:52 PM
مثل بچههات ميمونن!Sonay Ardi at 11:36 AM