Friday, March 31, 2006

كلاغ عزيز

ما منتظريم كه كلاغ بياد بشينه دم پنجره‌مون ، اونوقت از اون بالا كفتر مي‌يايه(miyaya)!!!!!!!!ه

Sonay Ardi at 10:59 AM

2comments

بازم اومدم

شده تاحالا نسبت به سرنوشت آدمهاي بي ربط حساس شده باشين!؟ مثلا هيچ به اين فكر كردين كه دختر بغل دستتون تو اتوبوس كه دو-سه ايستگاه قبل شما پياده شده و رفته چي مي‌شه!؟ يا راهنماي يه بنايي توي يه شهري كه كلي با اينجا فاصله داره الان چي‌كار مي‌كنه!؟يا مثلا آقا كلاغه‌ي پست ديشب بالاخره اون روز اومده پايين‌تر بشينه يا نه!؟

پ.ن. (بالاخره من هم پ.ن. دار شدم) هيچ مي‌دونستين اين پست پنجاهم منه!؟

پ.پ.ن. حالشو ببرين:ه

پ.پ.پ.ن خداجون يه انرژي بده اين درسا رو بخونم....آخه هيچ حوصلشون رو ندارم!!! مي‌تونم بشينم به دختر بغل دستم تو اتوبوس كه 4 ماه پيش ديدمش فكر كنم ولي در عوض در طول يك روز فقط 1 پاراگراف از خروارها پيپري كه بايد تو اين 2ماه خونده بشه مي‌خونم!!!!!!ه

Sonay Ardi at 12:58 AM

6comments

Thursday, March 30, 2006

حسني

حسني يه روز صبح از خواب بيدار شد و ديد كه آرزوهاش تموم شدن....ه

Sonay Ardi at 10:59 AM

2comments

Tuesday, March 28, 2006

دلم برات تنگ شده بود، خودم!!ه


سلامي نو در سالي نو!!!!! احوال دوستان!؟ ايشالله سال خوبي براي همه‌مون باشه...
بالاخره بعد از سفرهاي متعدد فرصت كردم كه اولين جلوه‌هاي بهاري رو در عناصر موجود در اتاقم ببينم...ه
مثلا اين جلوه بهاري، در بالكن اتاقم! ( به خدا اين عكس رو از گلهاي حاضر در بالكن اتاقم گرفتم نه از يه بيشه پرگل...)ه


توي سفر هم اين عشق... دست از سر ما بر نداشت...همونطور كه سوژه اصلي رو در تصوير مشاهده مي‌كنين.... قريب به 1 ساعت پاي بادگير، زير آفتاب و در 50 سانتي‌متر مكعب سايه موجود نشستم تا شايد چند پله پايين‌تر بيان ولي آقا تنزل نكردن!ه


اصولا خيلي حرفا با خودم زدم مخصوصا وقتي مي‌توني سرت رو بچسبوني به شيشه ماشين و جاده خشك و نمكي رو ببيني كه داره با سرعت رد مي‌شه وهيچي جز خاك نداره، خيلي حرف مي‌زني با خودت، ولي حيف كه الان يادم نمي‌ياد! اما مطمئنم يواش يواش يادم مي‌افته...منتظر باشين (: ه

...

  • در ضمن ببينين آجي خانوم چه چيز باحالي برام فرستاده
  • Sonay Ardi at 10:59 PM

    1comments

    Sunday, March 19, 2006

    Still on trip....

    لطفا مواظب خودتون باشين و keep in touch تا من به زندگي عادي برگردم...ه

    Sonay Ardi at 3:05 AM

    4comments

    Monday, March 13, 2006

    يه سال ديگه تموم شد!!؟

    چه آتشی ،چه آتشی ، چه پیچ و تاب دلکشی
    جرقه ها ، ستاره های زرنشان
    زبانه ها ، شراره های زرفشان
    ستاره بارد از زمین بر آسمان و کهکشان
    صدای خشک سوختن
    نوید می دهد به من ، که می رسی به جان ز تن
    اگر رهی ز خویشتن
    براي چهارشنبه سوري دارم مي‌رم ولايت...خوشحالم. اميدوارم به همه خوش بگذره...مخصوصا براي شما خواهر خوبم!!ه
    (از دوستي كه چند خط بالايي رو در دسترسم قرار داد ممنونم...)ه
    بعد از ظهر تو تلويزيون پيرزني رو نشون مي‌داد كه توي يه دهي با پليكان‌ ها دوست شده و براشون حتي جوراب بافته تا تو برفا پاشون يخ نزنه...
    فكر مي‌كنم گذشته از حس حيوان دوستي كه در اكثر آدما هست اين پيرزن تنها بود وگرنه تا اين حد وابسته اونا نمي‌شد...
    من هم از تنهايي مي‌ترسم...لطفا تنهام نذارين دوستام....و فراموشم نكنين(البته اينوفقط بخاطر اين يه هفته‌اي كه نيستم نمي‌گما نخندين...)ه

    Sonay Ardi at 2:17 AM

    4comments

    Wednesday, March 08, 2006

    بعد از مدتها سلامي دوباره

    اومدم كه بگم
    ديشب بعد از مدت‌ها براي همه دنيا گريه كردم....ه
    براي اينكه چرا خاله خوب نمي‌شه...چرا علائم مشابه تو دخترش هم ديده مي‌شه...چرا كلاغا به صابونم اهميت نمي‌دن!؟...چرا مامان و بابام پير مي‌شن...چرا زن و شوهر همسايه روبرويي هر شب دعوا مي‌كنن!؟...چرا هر نيم‌ساعت يه بار از خيابون صداي آژير آمبولانس مي‌ياد!؟... چرا سبزه‌ها مرتب سبز نمي‌شن!!؟...چرا هر سال سفره‌ هفت‌سينمون ماهي كم داره!؟...چرا صداي دزدگير ماشينا آرومي ندارن!؟؟... چرا امور فوق‌برنامه بودجه نمي‌ده!؟...چرا چهارشنبه‌سوري بد مي‌گذره!؟...چرا مادربزرگ همسايه پاييني ديگه نمي‌تونه برامون آش بياره بالا!؟...چرا ديگه حوصله كتاب‌ خوندن ندارم!؟... چرا بايد بزرگ شم!؟...ه
    ولي وقتي خوندم كه امروز چه‌اتفاقهايي افتاده ،فكر كردم كه اگه به روم نيارم بهتره!؟

    Sonay Ardi at 12:59 PM

    3comments

    Friday, March 03, 2006

    صبح روز جمعه شما بخير

    صبح روز جمعه شمااااااااا به خيرررررررررررررررر......... اينجا تهران ، هوا بسيار زيبا ،آفتابي و تميزه....بقدري كه مي‌تونم آخرين ايستگاه توچال رو از اينجا ببينم... براي دوستاني كه خارج از ايران زندگي مي‌كنن بايد با كمال تاسف بگم كه واقعا از اون روزاييه كه خيلي وقتا دلتون براش تنگ مي‌شه...ولي اصلا خودتونو ناراحت نكنين جاي همتون اكسيژن مي‌كشم تو و جاي تك تكتون رو خالي مي‌كنم( همين‌جا جاشه كه دوستان invisible خودشون رو معرفي كنن)
    صبح ساعت 7 رفتم دنبال خانمي كه تو كارهاي خونه به مامانم كمك مي‌كنه... واااااااااااااااااااي ي ي ي كه اين زري خانم چقدر قشنگ حرف مي‌زنه "قصدم اصلا مسخره كردن گويشش نيست چون واقعا لذت مي‌برم )‌
    احتمالا تا يكي دو پست ديگه با لهجه زري خانوم حرف مي‌زنم...دارم سعي مي‌كنم ياد بگيرم...س
    «منظورم از همه اين پست اين بود كه «حالي به احسن الاحوال،شكرالله

    Sonay Ardi at 10:23 AM

    1comments

    Wednesday, March 01, 2006


    Sonay Ardi at 2:26 AM

    3comments

    She lay in bed all night,

    watching the colours change