Friday, November 09, 2007

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می​ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن​های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
مولانا

Sonay Ardi at 10:50 PM

0comments

0 Comments

Post a Comment

She lay in bed all night,

watching the colours change