Sunday, May 20, 2007

خیلی خسته م..کله م داره می ترکه ...قبلا زندگی رو دوست داشتم ..دارم خفه می شم. بابا حق داشت یه بچه دیگه به این دنیا آوردن جنایت بوده...زندگی سخته فهمیدیم...گفتیم باشه مبارزه هم می کنیم... از حکمتش سر در نمی یاریم فهمیدیم...چرا اینقدر تنها شدم..اینقدر نا امید...چرا برای گفتن جز اینجا رو ندارم..چرا نمی خوام بگم و کسی هم که می گم نمی بینه نمی شنوه...چرا وقتی می خوام دستمو بگیرم تا وایسم به جای صخره اون کوه، تیغ می ره تو دستم؟ مگه من چی خواستم؟ فقط دستمو بگیره کافیه.. ارتفاع خیلی زیاده ..دارم خفه می شم و نمی خوام دیگه برم...خیلی خستم از لبخند زدن و بغض داشتن.. گوش دادن و مراعات کردن...خدایا بگیرش دیگه..تو دادی خودت هم بگیر...ذاتا خیلی وقته که دارم به زور تو می کشم.
می دونم این نوشته ها خیلی مبتذله..دختر دبیرستانی ها تو دفتر خاطراتشون می نویسن وقتی پسر همسایه نگاش نکرده..آره به اندازه همون دخترک ضعف دارم..

Sonay Ardi at 10:52 PM

1comments

1 Comments

at Wednesday, May 23, 2007 12:40:00 AM Anonymous Anonymous said...

hameye ma zaf darim,vali be tarighi zafemono miposhonim,va mavaghei ke lazem bashe bahash moghabele mikonim,moghavemat kon. khodeto nabaz.221b

 

Post a Comment

She lay in bed all night,

watching the colours change