Monday, April 03, 2006
دو روز مهم در امسالم
توي اين چند روز به قدري اتفاق افتاده كه نميدونم از كجا بگم!!!! هر چند لزوما هم قرار نيست همه چيرو بگم...نه!!!!؟
مهمترينشون اينكه يه سال ديگه بزرگتر شدم...بله ...ولي نه به خاطر شروع سال جديد اشتباه نكنين...تولدم بود..البته 1 آوريل.. و نه الان.ه
خندهداره كه 1 آوريله . فكر كنم من خودم بزرگترين دروغ اول آوريل تو زندگيم باشم! ....ه
يه روز قبل تولدم يعني 11 فروردين دوستانم برام يه جشن سورپرايزي گرفته بودن...و من واقعا پيشبيني نكرده بودم...يعني يه بوهايي بردهبودم چون خيلي مسخرهس كه يه روز كله صبح يكي از دوستانتون اون هم از پسرا!!!!!! زنگ بزنه و بگه كه ميخوام از مامانت طرز پخت دمپختك رو بپرسم!!!!!!! واقعا من به IQي اين دوست عزيز احسنت ميگم غذا خندهدار تر از اين پيدا نكردين!!!!ه
خلاصه دمپختك بهانهاي بوده كه برنامه با مامانم و بابام هماهنگ بشه...و من هم صد البته انقدر خنگ نبودم كه دوزاريم نيفته ولي خوب دوستان هم لابد اينو ميدونستن كه يه روز زودتر اين كار رو كردن...چون من منتظر سورپرايز در روز تولدم بودم و بنابراين واقعا سورپرايز شدم..وقتي يك قوم از بچهها رو كه پشت نيكون D70 و در تاريكي اتاقم خودشون رو پنهون كرده بودن، ديدم.ه
خلاصه 23 تا شمع روي زمين و يه 023 هم روي كيكم....كلي فرصت داشتم تا آرزوهام رو زيادتر كنم ....ه
جالبتر اينجاست كه خداوند متعال اين خوشبختي رو نصيب ما كرد كه بتونيم همون بلا رو با موفقيت تمام به فاصله يك روز سر همون دوست(دمپختك) بياريم...آخه منو اين دوست به فاصله يك روز از هم به دنيا اومديم....ه
خلاصه دوست بيچارهمون اين ماه با نماينده ساختمونشون يه صحبت كوچولويي خواهد داشت..چون كه ما برنامه سورپرايزمون رو بالا پشت بوم خونشون طرحريزي كرده بوديم و همسايهها كلي شاكي شده بودن..يكيشون كه خندهدار بود اومده بود بالا و سيگار به دست ميگفت:اينجا الان سوراخ ميشه و بارون ميتونه اونوقت ازش رد بشه!!!!!!!!!!!ه
بعدش هم كه خودم رو به فاصله چند دقيقه و از طريق اتوبانهاي خالي تهران در ايام نوروز(هميشه در ايام نوروز آرزو ميكنم كه كاش اين مسافران نوروزي توي يكي از اين جاهايي كه رفتن با عشق زندگيشون آشنا شن و تصمصم بگيرن همونجايي كه هستن به خوبي و خوشي زندگي كنن تا شتيد تهران همينجوري خلوت و تميز بمونه) خودم رو به خونه رسوندم چون مهمون داشتم.ه
در طول 3-4 سال گذشته معمولا پيش خودم فكر ميكردم كه روز تولدم از يه كسي كه برام خيلي عزيزه و مهم، گل برسه...يعني عين فيلما در بزنن و بگن اين دسته گل براي شما فرستاده شده...امسال اين اتفاق هم! افتاد ولي نه آدم خيلي عزيز و مهم در كار بود و نه من اون حسي كه قبلاها داشتم رو تجربه كردم....فكر ميكنم خداوند در حين سينكرونيزه كردن حوادث توي زندگي من يه كم سرش شلوغ بوده!!!!ه ولي باز دستش درد نكنه، چاكرشيم خيلي.....(چهكار كنيم خوب بعد از اين همه مرامبازي كه دوستان برامون كردن ما هم از اين جملات بايد استفاده كنيم ، تحت تاثيرشون)ه
خلاصه خدا براي تمام دختران عزيز از اين صحنهها هديه بده ايشالا، رفتيم دم در و گفتن خانوم....!؟ اين براي شماست!!!!! من هم تحت تاثير فيلما و تخيلات ،روش دنبال كارت ميگشتم و يه يادداشت...!!تازه با يه قيافه حق به جانبي هم از پسره ميپرسم كه كارت نداره روش!!!!!؟ خودم خندهم ميگيره وقتي به قيافه اون لحظهم فكر ميكنم.ه
اگر اون دوست خوب كه اين كار رو كرده احيانا يه روز اينجا رو بخونه خواهش ميكنم ناراحت نشه...كارش خيلي قشنگ بود و كلي هم خوشحال شدم...مخصوصا قيافه بابام هم ديدني بود وقتي داشتم يادداشت اين دوست رو براش ميخوندم...ه
:">
:">
اگه اين دوست اينجا رو خوند و خداي ناكرده ناراحت شد لطفا زود جلوي خودش رو بگيره و بياد تا من بهش توضيح بدم....ه
واي چقدر حرف زدم!!!!ببخشيد
:">
:">
Sonay Ardi at 11:23 PM
1 Comments
- at Tuesday, April 04, 2006 1:00:00 PM said...
Sonai jan tavallodet mobarak azizam(too orkut peygham gozashte boodam ,nemidoonam gerefti ya na)kholase behtarin ha ro barat arezoo mikonam khanoom gol:)
